تبليغاتX
سیدمحمدآتشی

بعدازاینکه نیماسنت شکنی کردوتساوی مصراع هارابرداشت وقافیه رابه خدمت جمله درآورد ودرواقع به شعرخودشخصیت ادبد دادوشعرنیمایی رابنیادنهاد،شاگردان اومثل"احمدشاملو"دست به نوآوری های تازه ای زدند که نتیجه آن شعرسپیدشد.شعرسپید شعری است که ازقید وزن به کلی آزادباشد،اما آهنگ داربودن(موزیک داخلی کلام)ازلوازم شعری آن است.نوگرایی شاملویعنی تبدیل کردن"وزن بدون شعر"به"شعربدون وزن"قدمای معاصرراخوش نیامد!واین دلیلی ساده داشت...شرطی شدن ذهن قدما!بس که چیزی به اسم شعرباوزن وقلفیه تحویل گرفته بودند دیگروزن بی شعروقافیه برایشان قابل تحمل ترازشعربی وزن وقافیه شده بود!شاملو معتقد است وقتی ماوزنی برای شعردرنظربگیریم مثل آن است که برای سیلابی که بایدتشکیل رودی بدهد پیشاپیش بستری حفرکنیم تا آآب حتما وناگزیز ازآن بگذرد وبه فلان نقطه ی خاص هدایت شود.بدیهی است بعضی ذهنیت های منفی که درمورد شعرسپید وجودداردبه خاطرشعرهای خام وبازی باکلماتی است که عده ای ازشاعران جوان سروده اند که تسلط به وزن ندارند اما تمایل به مطرح شدن دارند!گرچه شاملو به طورکلی پیوندخودراباوزن بریده اماازعلاقه خود نسبت به قلفیه نکاست بلکه ازآن به انحا مختلف استفاده کرد.شاملودرکارخودبه شعرجهان به ویژه شعرفرانسه وشعرآمریکا(علف های هرزوالت ویتمن)ونثرقرن های 4و5و6ه.ق (مثل تاریخ بیهقی)توجه خاص داشته است.حساب شعرسپیدشاملویی باشعرسپید جدا که نه...اماتفاوت هایی داردکه بیشتربه تجربه وذوق ونبوغ شاملو بازمی گردد.کارشاملودارای مشخصه های استخوان داری است که شعرش راازشعرسپیدسرایان دیگرمتمایزمی کند.

 

فردا

میان آفتاب های همیشه

زیبایی تولنگریست

نگاهت شکست ستمگریست

وچشمانت بامن گفتند:

که فردا

روزدیگریست.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 7:17 توسط سیدمحمدآتشی |

برای شناختن این واژه ابتدابایدیک شاعروسپس یک سبک ادبی رابشناسیم.آن شاعرموردنظرکه نامش مترادف با"جیغ بنفش"شده است،هوشنگ ایرانی است.وی شاعری نوگراوتندرونسبت به هنرکلاسیک بودکه دردهه ی سی،چهل وپنجاه شمسی سروصدای زیادی راه انداخت.سه کتاب معروف او"بنفش تندبرخاکستری"،"شعله یی پرده راگرفت"و"اکنون بی تو می اندیشم"،نام دارد.واماآن سبک موردنظرسبک شاعران "دادائیست"است.دوره ی رونق این سبک درفرانسه سالهای1916تا1924بوده است.شاعران این سبک علیه جامعه وریاکاری وناروائی هایی که رواداشته می شد(البته به نام عقل وسنت)باشعرخودبه مبارزه برخاستند.

هوشنگ ایرانی نیزتحت تاثیراین سبک فرانسوی باشعرهای خوددست به فعالیت ونوگرایی زدوازآنجایی که دشمنان فراوانی برای خوددربین جماعت شاعروغیرشاعردرست کرده بود،به بهانه های مختلف چهره اش مخدوش می شد.اوشعری سرودکه درآن اشاره شده بود"جیغ بنفش ازدرون غارکبودبه بیرون پرتاب شد".دشمنان ادبی اوهمین واژه هارابه کارگرفتندوعلیه وی وشعرش به تمسخرپرداختندودراین کاربه قدری افراط کردندکه "جیغ بنفش هم معنی شدباکسی که شعرموزون نمی تواندبگویدوناچارجملاتی می نویسدوبین آنهاراپاک می کندوبه عنوان شعربه مخاطب تحویل می دهد که البته تاهنوزمقداری این افراط معنی دربعضی محفلهای ادبی درمورد شعرسپید هم شنیده می شود،درصورتی که جیغ بنفش،شعرنیمایی،شعرسپیدونوگرایی شاعران مقوله هایی تعریف شده هستندکه به جیغ بنفش وهوشنگ ایرانی هیچ ارتباطی ندارندوخوب است بدانیم اشعارهوشنگ ایرانی ودادائیست هاشباهت زیادی به شعرهای مولانا شاعربزرگ ایرانی دارد،آنجا که می گوید:

"من که مست ازمی جانم،تنناهایاهو/فارغ ازکون ومکانم تنناهایاهو"ویا"ای مطرب خوش قاقا،توقی قی ومن قوقو/تودق دق ومن حق حق،توهی هی ومن هو هو"

نکته جالب دراین مورد این است که شاعران پست مدرن امروزی درواقع به نوعی دنباله روی می کنندازشعرهای هوشنگ ایرانی که اونیزخودتحت تاثیردادائیست هابوده وشباهت شعرهای آنها بامولوی راهم که گفتم.

دروافع دادائیست هاکارشان چندان نوگرایی هم نبودوبه تبع آن پست مدرنهای امروزی داخل کشورهم کارشان چندان پست مدرن نیست زیراهوشنگ ایرانی درسالعای نه چندان دوراشعاری شبیه اشعارپست مدرنها سروده است،علاوه براین شاعران پست مدرن داخلی ازاصل پست مدرنیسمی هم که دراروپا رواج یافت وشامل تمامی هنرها شد،دورهستند(به لحاظ اوضاع وشرایط فرهنگی ،اجتماعی واقتصادی کشورایران ).
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 6:56 توسط سیدمحمدآتشی |

توضیح:

حضوردیروزمن درآباده به دعوت چنددوست هنرمند بود(درباره ی سفرم بعدا مفصل خواهم نوشت)،درمحفل ادبی این دوستان استان فارسی که بیشتربه محاکمه! شبیه بود، بیشترین موضوعات شعری که ازمن سوال شددرموردشعرپست مدرن وشعرسپیدواصطلاح جیغ بنفش! بود. امروزودوروزآتی خیلی مختصربه این موضوعات وگفتگوها می پردازم:

 

پست مدرن رامی توان به عنوان مرحله ای فراترازهرآنچه مدرنیته است به شمارآورد.نخستین باردرسالهای دهه ی 1930م درزبان اسپانیایی وتوسط"فدریکو"به کارگرفته شد.

پیشرفت های به دست آمده درزمینه ی علوم باعث به وجودآمدن مدرنیته ودرنتیجه پست مدرنیته شده است.

شاخص های شعرپست مدرنیسم عبارتنداز:

1)ضدفرم

2)پراکندگی کلمات ومحتوا

3)غیرنشانه گراوباز

4)تکثرگرایی

5)اتفاق

6)اشتراک زمانی

7)تاویل متن

8)کنایه

9)ضدتوضیح وتفسیر

11)روانپریشی.

شاعران پست مدرن پایبندبه رعایت فرم درشعرنیستند هم چنین به فرم وزبان مستقل ومنحصربه فرد هم معتقدنیستند.اکثرآثاری که درایران تحت عنوان پست مدرنیسم ارائه می شودآمیزه ای ازمدرنیسم وپست مدرنیسم است!

شاعرامروزبایدنیازبه ساختارشکنی راحس کند نه این که تنها بابه هم ریختن نحوجمله ومصراع های بی ربط آثاری راارائه کندوتئوری پست مدرن رابه آنها سنجاق کند!نکته قابل توجه این که ماهنوزازلحاظ فرهنگی-ادبی ازمدرنیته عبورنکرده ایم .شرایط ومناسبات فرهنگی وذهنیت های ادبی ما آمادگی پذیرش برخی ازمولفه های پست مدرن راندارد.بنابراین تحمیل یک شیوه ی غربی به خوتنندگان بدون آگاهی ازشاخصه هاومولفه های آن به نوعی عوام فریبی وغربزدگی است!

چرندبافی وسکته های زبانی شاعران پست مدرن داخلی راباشعرواقعی پست مدرن اشتباه نگیریم.

درپایان شعری می آورم ازشاعرجوان وپست مدرن سوئدی"مینوس نیلسون":

 

"جنگ و..."

 

کتاب ها می سوزند

گوشت،خانه وکودک

هیچ اشکی برگونه های چرکین جانمی گذارد

چون زغال است چشم ها

این نارنجک نبود که جان اورا گرفت

انفجارنبود

حقیقت این بودکه اوماده خام خاکستری سوختنی بود

که زمین طلب می کرد

آنجادرخانه-هرچیزبرهم،کنارهم

سنگ برسنگ،کلام به کلام

گل های گردآلودبرپنجره

بادگردآلودی بیرون بنا می شود

تادوباره جان بگیری وزندگی کنی.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 7:9 توسط سیدمحمدآتشی |

چهارشاعربزرگ قرن نوزدهم فرانسه عبارتنداز:نروال،بودلر،رمبوومالارمه.البته دراین میان شاعران معروف دیگری هم مثل آلبرکاموا،آپولی نر،لوپی آراگون،الوار و...مطرح اند.جرقه های شعرنوگرای فرانسه درقرن 19زده شد وپس ازآن مکاتب شعری مختلفی گاه درکنارهم وگاه به ترتیب زمانی به وجودآمدندکه شعرفرانسه رادگرگون کردند.نکته قابل توجه تاثیرشاعران ایرانی مثل حافظ ،سعدی ومولوی برشاعران نوگرای فرانسوی است،البته فراموش نکنیم که شاعران بزرگ ایران هم مثل نیما،شاملووتوللی ازشاعران فرانسوی تاثیرات بسیاری پذیرفته اند.دراین موردبحث های تطبیقی فراوانی می توان ارائه داد که درآینده به آنها خواهم پرداخت.

از"گیوم آپولی نر"،Guillaume Apollinaire(1918-1880)،پیشروسوررئالیسم ،شعری می خوانیم درباره ی اصفهانی که درخیال دیده است:

"اصفهان"

خورشیدتو

همان نیستکه هرجای دیگری می تابد

وآهنگ های موسیقی تو که باسپیده دم هماهنگ است

ازاین پس برای من

معیارهنراست

وبایادبودآن

شعرهای خودم وهنرهای تجسمی

وترا ای سیمای پرستیدنی می سنجم.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:24 توسط سیدمحمدآتشی |

  محمد علی حسنلو/شاعرومنتقد

 

...واماچندشعردیگرازمحمدعلی حسنلو

 

1) گلوله


هر خار

گلی میشود

و هر گلوله

بلبلی

اگر تو

سرانگشت شعر مرا

بوسیده باشی.


2) صبح

سر صبح

بوق سگ

کله ی سحر .

آخ

چه دردی دارد

ماشینی بایستد

بدوی

و بعد

دوباره ...

 


3) بادبادک

رنگ آسمان

پریده

بادبادک

ترسیده

کودک

بی صبر

به سویی دویده

نجاتم بده

شعر از سرانگشتانم
سربه بیراه برده!

 

...دراین شعرها شماباجزئیات اندیشه هاوعواطف شاعری آشنامی شویدکه گرچه آن اندیشه هاوعواطف برای مخاطبش آشناهستندوامتحان شده اند.اماشاعردرآنها طعمی به کاربرده است که مزه ی دلچسب وزیبای  یاداوری دوباره دارند…/هنرشاعرانگی/....دراین شعرها شاعرخودش هست ...لبریزباسرشتی روشن که گرچه ثبات ومقاومتی دراوست اما قضاوتی نمی کند،حرف هایش راطوری تکرار می کندکه سایه روشنی ازخود برای مخاطب برجامی گذارد،مشکل شعرهای سپید کوتاه این است که کمترمیراث فکری به دنبال دارند...گاه شدیداانسان رادرخود فرومی برندواندیشه می پرورانند وگاه مخاطب رادرگنگی وتعلیقی رهامی کنند که فریبانه دنبال کردنی  نیست!/واقعیتی که بیرون ازوجودمن قرارگرفته اگر به من درزیستن واحساس اینکه هستم وچه هستم یاری کرده باشدچه اهمیتی داردکه خودش چه هست..بودلر.../...اماگاهی که شاعرازشعرمی گوید درواقع موجودیت خودش رامی جوید که درروبروی نمایش های زندگی وحالات یکنواختی محیط واشیا واندیشه، حضوریافته است!
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:50 توسط سیدمحمدآتشی |

 ساختمان وبافت شعرسنگ

شعرسنگ، شعری هایکویی وقالبی طرح واره دارد...که من مختصرابه آن اشاره می کنم.

1)تصویری بیرونی؛(سنگ زدن برای شکستن شیشه عمردیو)،این تصویربیرونی واقعی می شود ووقتی حقیقت یافت رنگ فیزیکی می گیردوسپس به آرامی آفاقی می شود.یعنی حدفاصلی می سازدبرای بخش مرئی(شکستن شیشه)، وبخش نامرئی(شیشه خرده های دل) حس شاعرومخاطبش.

2)تصویری درونی؛(شیشه خرده های دل)،این تصویردرونی ست ووقتی شاعربه موقعیت آن اشاره می کندرنگ متافیزیکی می گیردوانفسی می شود،یعنی تبدیل به  گرایش وفعالیتی ذهنی ودرونی می شود.این حس انتزاعی وقتی به زیبایی می رسدکه متوجه تقابلش باواقعیت بیرونی(سنگ زدن برای شکستن شیشه عمردیو)،بشویم.

3)نتیجه،(چطوروچگونگی جمع کردن...)،تصویربیرونی وتصویردرونی یاهمان سیرآفاق وانفسی بایک سوال به ظاهرساده به پایان که نه...تازه شروع می شود!این طرح سوال به بیکرانگی شعرکمک می کند.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:46 توسط سیدمحمدآتشی |

سنگ

ما
سنگ زدیم
که شیشه ی عمر دیو را بشکنیم.
حالا
شیشه خرده های دل خود را
چطور
جمع کنیم؟


وقتی این شعربه ظاهر ساده رااز"محمد علی حسنلو" خواندم،بررسی شعرش مطلبی رابه من یادآوری کرد!بله..این شعردقیقا داوری سارتردرباره ی بودلررابرای من یادآوری کرد...(...رفتارمردی که همچون نارسیس به تماشای خود خم شده است...)بحث مقایسه به هیچ وجه نیست.توجه من معطوف به نوع نگرش است.دراینجا براساس برآیندشعری متوجه مردی(شاعر)می شویم که انگاربه تماشای خودایستاده است...اوچنان مجذوب کارخودشده است که خودش رافراموش می کند!این اتفاق حقیقی وثابت نیست بلکه موقتی ست درواقع شاعرهرگزخودش رافراموش نمی کند،اودارددیدن عمل خودش راتماشا می کند،نگاه می کندومی اندیشد.فکرخودش رانسبت به رفتارش تماشا می کند وآنچه براوجلوه گرمی شود غیرازذهنیتش نیست.اندیشه شاعرهیچ گاه درمیان لغات گم نمی شود،دراینجا لغات رسالتی دارند که همانا بازگرداندن اندیشه به شاعرودرمرحله ی بعد به مخاطب شعرش است.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:29 توسط سیدمحمدآتشی |

وقتی ازراه زمینی وارداستان فارس می شویم ،هواوزمین وطبیعت رنگ ورویی دیگر می گیرند،سبزوباطراوت.همین اتفاق با صدوهشتاددرجه تفاوت دراستان یزد هم دیده می شود!...گرما وگرما،کویروکویرهمراه بابادوگردوخاک کویری،زمین های تفت وداغ و...چون این دواستان همسایه اند این نکته خیلی مشخص است.

سفرچهارساعته ی دیروزمن به شهربادگیرها(به قول جلال آل احمد)،سفربسیاربدوسختی بود!گرما وشلوغی وکندوکاوهای سطح شهررمق وزیبایی سفرراازمن گرفت!

ازمن وامثال من که گذشت! امیدوارم نسل آینده ،یزد زیبا وخلوت وبدون چاله ..چوله ای راتجربه کند!این همه کندوکاودرورودی شهروهمچنین داخل شهر!امادریغ ازیک تابلو راهنمایی !حالا من تجربه یزدآمدن زیادداشتم وازتجربه ام به نحواحسن استفاده کردم ولی آن غریبه ای که به یزد می آیدواین شلم شوربا رامی بیند،چه بایدبکند!ازلکه گیری هاوقیرپاشی هاهم نگویم وآبروداری کنم بهتراست!

خیابان های شلوغ وبی پلیس،موتورسوارهای یقه باز...وتندر...ولجوج،رانندگان ناشی و...ازخیابان های یزدچهره ای ساخته بودنددیدنی!

سرچهارراه مهدیه هم یک راننده خانم لطف کرد وعقب عقب آمد و جلوبندی ماشین مراپیاده کرد!..وبعد باآن لهجه ی غلیظ یزدی شروع به معذرت خواهی که من ندیدم وازاین حرف ها!وراستی من چه می توانستم به اوبگویم آن هم درآن شلوغی و...جزاینکه بگویم مشکلی نیست خانم!

اززمین وهواوآسفالت وحتا تنه ی درختان گرما بیرون می زد!تاحدی که سایه هم گرم بود وبایستی پشت سرهم آب سرد می خوردی تاعطشت فرو نشیند.

نه ازبادگیرخبری بود ونه ازدوچرخه هایی که آل احمددرنوشته هایش به آنها اشاره می کند،به جای اینها موتوربودو ماشین بودوخلاف رفتن وناشی بازی!

بی دلیل نبوده حافظ ازاین زندان سکندرنالیده!گرچه دوستان یزدی خیلی تلاش کرده اند باچاپ مقاله هاوپژوهش های فراوان این نکته رادرذهن مردم تصحیح کنند اما...

یزدی هایادگرفته اندازنورخورشید وگرمای آن به وسیله سلول های خورشیدی استفاده کنند .دربین راه نزدیک دهشیر،بعضی چراغ های هشداردهنده ازخورشید تغذیه می شدند.درسطح شهرهم متوجه شدم درپشت تمام مدارس سلول های جذب انرژی خورشید کارگذاشته اند.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:34 توسط سیدمحمدآتشی |

ترکیه همسایه شمال غربی ایران است که مثل اکثرکشورهای غرب آسیادوره های تاریخی زشت وزیبایی راپشت سرگذاشته است،مخصوصا دردوره های معاصر،اماآنچه شعروادب ترکیه رادرجهان پرآوازه کرده است وجودشاعران ونویسندگان نوگرای ترکیه است.

ازشمار پرآوازه ترین شاعران ترکیه می توان به" ناظم حکمت"(1902-1964) اشاره کرد.بی تردید شعرنو معاصرترکیه معروفیت وشهرت جهانی خودرامدیون ناظم حکمت است.حکمت اینک به عنوان چهره ای شناخته شده درتمام جهان شعر،کتاب هایش به بیشترزبان های زنده ی دنیا ترجمه شده است.

شعرمعاصرترکیه به مسایل اجتماعی،سیاسی وتبعیض نژادی می پردازد.

ازناظم شعری می خوانیم:

"زیباترین سخن"

زیباترین دریا

دریایی است که هنوزدرآن نرانده ایم

زیباترین کودک،هنوزشیرخواره است

زیباترین روز،هنوزفرانرسیده است

وزیباترین سخن که می خواهم باتو گفته باشم

هنوزبرزبانم نیامده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:21 توسط سیدمحمدآتشی |

مدت هابود می خواستم درباره هنرمندان ومصاحبه هایشان والبته بعضی چرندیات آنها مطالبی بنویسم...اما...ننوشتم تارسیدم به پروازهمای!

اشتباه نکنید!پروازهمای هیچ ربطی به شرکت هواپیمایی هماندارد!.این ترکیب اضافی نام کوچک وبزرگ خواننده ی بیست وچند ساله ای ا ست(دقیقا بیست وهشت سال وشش ماه،متولدبهمن ماه)... که این روزها صداوآوازش گل کرده !

خواننده ای ازکوهپا یه های پرت ودورافتاده ی گیلان ،ازخانواده ای کشاورزوشلوغ(چهاربرادر،دوخواهر).

ازسختی هاومرارت هایی که کشیده ،ازبی پولی هایی که زجرش داده..(روزی دویست تومان درروستاازپدرش می گرفته برای مینی بوسی که اورابه شهروبه هنرستان می آورده...باپنجاه هزارتومان هم سال78به تهران می آید)و...چیزهای زیاددیگری درمصاحبه اش گفت... امامثل خیلی ازهنرمندان دیگردرمصاحبه اش چرت وپرت هم گفت!والبته مجری هم اورادست انداخت!

... ازجمله اینکه شعرهایی که می خواند به اووحی می شود!الهام شاعرانه رازیادشنیده بودم وتاهنوزهم درخم وچم توضیح آن مانده ام!حالا وحی شاعرانه!...مگربه غیرازپیامبران به آدم دیگری هم وحی می شود؟!....بگذریم.!

نکته جالب شعرهای پرواز همای است که بودارهستندودست خیام راازپشت بسته اند!نکته دیگراینکه من همیشه ازآوازکلاسیک فراری بودم،اماآوازهمای تلفیقی ازسبک شجریان وناظری وهمایون است؛این ترکیب باآن شعرهایی که گفتم ...شنیدنی ست،وباعث آشتی خیلی هاباآوازکلاسیک خواهدشد.نکته دیگر...اولین باربودکه می دیدم گروه موسیقی کلاسیکی ازکوزه!به عنوان یک آلت موسیقی درکنارتاروسه تارودف و...استفاده می کند!کوزه های سفالی قدیمی ترشی !راحتما دیده اید،تصورکنید چنین کوزه ای زیردست پروازهمای ودرگروه مستان استفاده شود!

مطمئنا درآینده ازپروازهمای زیاد خواهید شنید!تلاش وزحمتش ستودنی است وصدایش شنیدنی.می ماند حرف هایش که بعدها وقتی تجربه اش بیشترشد احتمالا درمصاحبه هایش بادقت بیشتری هم سخن خواهد گفت!

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:17 توسط سیدمحمدآتشی |

اصفهان بدون زنده رود معنا ندارد!

آینه به دست می کیرم وکنارزنده رودی که دیگرجریان ندارد می ایستم !می خواهم دوستان زنده رود خودشان رادرآن بنگرند.

دخترانی که نجیبانه یاحتاآنهاکه بزک کرده روی پله هایش می نشستندوگیتارمی زدند و به آب هایی خیره می شدند که رویایی بود!...امروزدرحالی که جلودهانشان راگرفته اند!بانگاهی غضب آلودازکنارش می گذرند!

راستی چه شدآن همه آب وطراوت؟..که حالا بچه های عاشق فوتبال دربسترخشک زنده رود فوتبال می کنند!چندسال پیش هم این صحنه هارادیده بودم واین روزها دوباره شاهد آن هستم ،تجربه جالبی باید باشد!فوتبال دربستررودی خشک؟!

آن سربازدورازخانه وآن کارگرخسته حالا خستگی وتنهایی خودرابا چه کسی تقسیم می کنند؟ آری ،تمام شدخنده های بلند وسروصدای دختران رهگذر...تمام شدشلوغی وغوغای پسران دانش آموز که حتا درقایق ها هم دست ازشیطنت برنمی داشتند!...تمام شدنگاه مهربانانه ی رهگذران سی وسه پل...

تالاب گاوخونی سرانجامش چه می شودوقتی زنده رودرادرپی خودندارد،دیگرآبی باآن لوله های بزرگ به یزدخواهدرسید؟پشت سدچقدرآب مانده ؟کشاورزان حاشیه ی رودمزارع خودراچگونه آبیاری خواهندکرد؟آیاواقعا مقصراصلی خشکسالی ست یا...؟

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 8:10 توسط سیدمحمدآتشی |

شعر اول:

عينك چند سال پيشش را

زير پوتين

شكست و با ابرام

لابه لاي لجن

 قدم برداشت

تا فرو تر رود از اين

هر گام

 

دور تر ها

پرنده اي مي خواند

دير تر ها

صداي سازي گنگ

يك نفر در كرانه ها مي زد

قطعه اي بي شروع و بي فرجام

 

ياد موسيقي محلي ها

عصر برگشتن از تب جنگل

حال ِ قلب شكار

در آتش

شور و شوق گروه

گاه  شام

 

روي تاريك ِ ريشه ها عق زد

حالش از بوي خون

به هم مي خورد

حالش از هر چه مي شود تعقيب

حالش از هر چه جنبش اجسام

[ گرگ يا غزال

 

دوست يا دنيا

پر است از قوانين جنـگـَ انگل

عطر قهوه اي برگ

جيغ و جاغ زاغ ها

مدام دور تنه ي درختان پيچ مي خورند

باز هم ]

توي يك باتلاق تيره مي لوليد

او نه !

من با شما مخاطب ها

تشنه هاي شكار انسانيد

مثل صدها هزار خون آشام

[ در كلبه

پيرزني روي صفحه ي تلوزيون  رقصيده مي شود جوان

براي دو هزار و چندمين بار/ي كه بر دوش مي كشد ]

پيرمرد شكارچي گم شد

در مه رو به روي بي پايا...

 

شعر دوم                                                                                                                


 

من كه شيزوفرني نيستي چه مي دانم !

 

براي آن كه بگيرد دوباره آرامش :

كنار آكواريوم

من

دو ماهي آنجل ...

ـ تو دپرسي ! تو هميشه ... تو عاطل و باطل !

حباب هاي هوا رو به سمت بالاتر

صداي ريزِ صداها

و بارشي جل جل

كه مثل خواب نديدن چه لذتي دارد !

ـ چه شيزوفرني گنگي !

يكي لب ساحل

نشسته است و تنها به آن طرف شايد ...

به حس سيم طويلي ...

تب گراهام بل...

نشسته است عرق جاي جاي پيشانيـــم

و در هواي سرم عـَـر...

صداي زن ها ...

كِل ...

درست مثل زماني كه عاشقم رفتي ...

درست مثل زماني كه عاشقاً كامل !

 

دويده گشت تمام ستاره ها تا صبح

و ماه شاد نبود از نشستن شاتل

 

گرفته اي و سكوتي كه باد مي آرد  :

« كسي به فهم حقيقت نمي رسد بيدل  ! »

 

و ماهيانِ دوتايي

حباب مي نوشند

رفيق وحشت من من كه مي كني دل دل !

 

ـ چه گيجوفرني گرمي !

ـ بيا منم آن جا

پري پرانده پريشان پرنده اي بسمل

 

ـ به اين روند

تو آرامشي نمي يابي !

ـ روانشناس رواني خودش پر از مشكل ...

 

كه سمت كودكي ام را

نشانه مي گريند

كجاي گريه بخندم ؟! چه قدر لاطائل؟

منم كه عمر بلندي به پا  نمي دارم

درست مثل حبابي كه ماهي آنجل ...

 

چه شاعر،چه غیرشاعر،تمام کسانی که  سعی می کنند سابقه ی ذهنی مارابه نحومثبت عوض کنند،قابل احترام هستند.گرچه نمونه ی این نوع غزل هارا من درکارهای شاعران مطرح وشاعران جوان خوانده ام،اما بدیهی است که رضوی تلاش جالبی داشته  ومعلوم است آگاهانه دست به این کارزده است.سکته وزنی ،دووزنی،بی وزنی وموارددیگردرمورد وزن، درکارشاعران مطرحی چون فروغ موجوداست.درشعررضوی هم برخوردباموضوع وزن هوشیارانه بوده است.اما درمورد مخاطب نظرشخصی من این است که هیچ شاعری ملزم نیست برای مخاطب بسراید!مخاطب خودش برداشت شخصی اش راخواهدکرد.بیشترتوجه من به شاعران حرفه ای ،شاعران تازه کارومخاطب اهل مطالعه است.همانطور که درپست قبلی انجمن مجازی گفتم ؛مخاطب باید باشاعرهمراهی کند،چراکه شاعردست مخاطب رابرای ارتقا ی فکری گرفته است.درمورد استفاده ازکلمات بیگانه هم ما نبایدحساسیت نشان دهیم.زبان زنده است و خودش رابه مرورپیرایش می کند.شعرشاعربازتاب اتفاقات همه جانبه ی اجتماع است،توقع نداشته باشید شاعرمصنوعی بسراید.اما درمورد قافیه ها وسطربندی این دواثرمن معتقدم که رضوی می توانست روی قافیه هایش بیشترکارکند چراکه بعضی جاها خوب جای خودش راپیدا نکرده وانگارمصنوعی می شود.سطربندی هم باید طوری باشدکه اگرما شکل نوشتاری شعری راندیدیم وفقط شکل شنیداری آن رادرک کردیم ،همان برداشت شکل نوشتاری رااز آن شعرداشته باشیم.به نظرمن دراین موردهم آقای رضوی هنوز می تواند روی شعرهایش کارکند.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:26 توسط سیدمحمدآتشی |

چندروزی ست مسیرپیاده روی هایم راکمی تغییر داده ام وبه جای حرکت درپیست ،در بیرون پیست زیردرختان می دوم .بعدهم می روم کناراستخری که ازسالهاپیش  تاکنون همچنان خشک وبی آب است ،نرمش وپیاده روی می کنم.کنارهمین استخردرزمین سیمانی تمرین ،سالهاپیش تکواندویادگرفتم واین محیط برایم خاطره آمیزاست،دیروز شنبه روزشلوغ ونفرین شده ای بود،بعدازآنکه ازورزش صبحگاهی آمدم... به صحنه ای برخوردم که همه ی انرژی مرادرهمان ساعات اولیه ی روز اول هفته گرفت و تاهنوزبه خاطرش اعصابم داغون است ونمی دانم ادامه هفته راچگونه طی کنم؟.جریان ازاین قراربودکه درمحوطه ی بیمارستان نزدیک خانه امان متوجه سروصداوشلوغی شدم!من هم که همیشه دنبال شکارسوژه هستم به داخل محوطه نزدیک درورودی اورژانس رفتم،جوانی بیست وچندساله بابلعیدن سی ...چهل قرص خودکشی کرده بود!نکته جالب این بودکه همسرش احمقانه کنارامبولانس ایستاده بودوآدامس می جوید!جوان دراغما بود.پدرش درمانده شده بودوتنها مادرش آرام اشک می ریخت.هرچه پرسیدم تاعلت خودکشی رابفهم...جوابی جز حرفهای جسته وگریخته وصحبت های محافظه کارانه نگرفتم!....یکی ازنزدیکانش گفت :موضوع فامیلی بوده !و...البته برداشت من ازحرف ها این بود که جوان دختررانمی خواهد.ناگفته نماند دخترک هم انگاردلخوشی ازنامزدش نداشت !به جای مثلا !زدن توی سروکله اش همچنان آدامس می جوید!حقیقت این است که دختربسیارزیبایی نبود!اما به نامزدش می آمد.قدبلندو کشیده باموهایی که بیرون ریخته بود!وتعدادزیادی النگوهای فانتزی توی دستانش ...خواستم از این جریان داستانکی بسازم اماروحیه ام سازگارنشد وهمراهی نکرد.این همه ادبیات خودکشی داریم وبحث ونقد... داستانک من هم شایدبعدا به این همه اضافه شود!راستش من خودکشی های فراوانی دیده ام،اما این یکی به خاطربرخورد اطرافیان جوان خودکشی کرده، برایم جالب بود.خونسردی تااین حد!؟شایدهم من اشتباه می کنم!؟ در درون اطرافیان جوانی که خودکشی کرده بود...شاید چیزهایی می گذشته که من خبرندارم!اما هنوزچهره ی آن دخترقدبلند که آدامس می جویدجلو چشمانم هست...بگذریم... /این ناراحتی ها ساعتی بعد بابرخورد من به شلوغی وکاغذبازی توی یک اداره کامل شد..به نحوی که حالت تهوع پیداکردم ودچارقوزبالاقوزی شدم که بیا وببین!.../آخرشب زنگ زدم بیمارستان وحال جوان راجویا شدم.پرستارکشیک شب بعدازکلی سوال ونشانی پرسیدن وخنگ بازی وشلفته بازی گفت:چیزمهمی نبوده !...معده اش راشستشوکرده اند و...اعزامش کردند به بیمارستان دیگری!/حالا که دارم نوشتن این جریان ها رابه پایان می برم احسان خواجه امیری پسرایرج خواننده معروف، دارد می خواند:می شه خداروحس کرد...تولحظه های ساده...تواظطراب عشق وگناه بی اراده...این عشق عمرآدم بی اعتقاد میره...هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره.../چندقطره اشک می ریزم برای شنبه ی بدی که پشت سرگذاشتم وبرای.....اصلا به من چه ؟هرکس هرغلطی می خواهد بکند!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:10 توسط سیدمحمدآتشی |

رامین صیادحقیقی/شاعر

۱)برای شعرمی توانیم رسالتی قائل شویم یاباید ذهن کلاسیک خودرادرموردماموریت شعرتصحیح کنیم؟سهل وممتنع...یاهرتعریف دیگری که دراندیشه ی شماست !می تواندآراسته به شرایط اقلیمی ومحیطی شاعری شودکه بازتاب افکارورویدادهای جامعه اش راباشبنم شعربه فکرشما می پاشاند.

2)اهوازراچندباردیده ام (بیشتردر16و17سالکی )،...این سال هااما حتابرای دیدن برادرکوچکترم هم  بهانه ی دیدنش رافرصتی نیافته ام!

3)نمی دانم چرا؟!ولی این شعررامین صیادحقیقی به دلم نشست!شایدچون بازتاب نکته اول است .بدیهی است که هرشعری رابهترهم می توان سرود!اما اینجا اهوازنیست ؟باهمین شکل زیباست!چرا؟چون واقعی است.

 

اینجااهوازنیست؟

 

اینجا اَهواز است 

جمهوری نخل و خاک و گرما 

ومن از بچگی اهواز نبوده ام 

امااهواز بود ولب کارون و شب هایش 

حالا نقابی بر چهره گرفته آسمانش 

قهوه ای ست 

دیری نیست 

خاک بر سرمان 

خاک بر تنمان 

خاک بر دلمان نشسته است 

کارون به پت پت افتاده 

صدای خس خس اش 

به پای تخت  بیمارهم نمی رسد 

دردی نهفته در سینه اش 

که بگرید بجای آسمان 

کارون سیرآب می شود

< 

- اینجا اهواز نیست؟ 

- اهواز دیگر اینجا نیست.

 

 

 

رامین صیاد حقیقی

29 خرداد 1387

اهوازاین روزها

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:50 توسط سیدمحمدآتشی |

شیلی کشوری است درآمریکای جنوبی که مابشترآن را باپینوشه می شناسیم وگاهی هم ازآلنده رئیس جمهورمقتول آن مطالبی شنیده ایم.اما شعرشیلی به ویژه شعرقرن بیستم آن شعری است که به پیش پاافتاده ترین موضوعات واشیا اختصاص یافته وشعری شفاف وروان است.پابلو نرودا(1973-1904)،شاعرنامدار شیلیایی وبرنده جایزه نوبل ادبیات درسال 1971است.شهرت وآوازه اوازبسیاری سیاستمداران شیلیایی بیشتراست.چه بسیارآدم هایی که شیلی رافقط پابلو نرودا می دانند!سه کتاب او"چکامه های بنیادی"(1954)"جکامه های بنیادی نو"(1956)ودفترسوم چکامه ها(1957)ازاشعاری ساده تشکیل یافته اندکه نمونه ای ازآنهاراباعنوان "پیاز"می خوانید:

ای پیاز

ای تنگ درخشان

لایه به لایه

زیبایی ات شکل گرفت

فلس هایی ازبلور،وسعتت دادند

ودرخفای خاک تیره

زهدان توکامل شدازشبنم

زیرخاک

معجزه رخ داد

وآن گاه پدیدارشد.
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 7:55 توسط سیدمحمدآتشی |

استاد جلیل قیصری/شاعرومنتقد

 

 

به جای مقدمه:سیلویا پلات ازشاعران موردعلاقه من است.درمورداوزیاد نوشته ام،امادرشعروادب(بلاگ آقای جلیل قیصری)،نقدشعرلبه پلات راخواندم... خواستم تاباآوردن این نقد زیباضمن تشکرازاستاد یادی هم ازسیلویا  کرده باشم.

باخونی شعری از سیلویا پلات

 

<لبه>

 

این زن کامل شده است

 

برتن بی جانش

 

لبخند توفیق نقش بسته است

 

از طومار شب جامه ی بلند ش

 

توهم تقدیر یو نانی جاری است

 

 

پا های برهنه ی او گویی می گویند:

 

تا اینجا آمده ایم،دیگر بس است

 

 

هر کودک مرده دور خود پیچیده است

 

ماری سپید

 

برلبه ی تُنگی کوچک از شیر

 

که اکنون خالی است

 

 

زن آن دو را به درون خود کشیده

 

همان گونه که گلبرگ ها در سیاهی شب بسته

 

می شوند

 

هنگامی که باغ تیره می شود

 

و عطر از گلوی ژرف و زیبای گل شب جاری می شود

 

 

ماه هیچ چیز برای غمگین شدن ندارد

 

از سر پوش استخوانی خود خیره نگاه می کند

 

به این چیز ها عا دت کرده است

 

و سیاهی هایش پُرسر و صدا دامن کشان می گذرد.

 

 

 

 

 

شعر لبه به احتما ل نزدیک به یقین آخرین شعر پلات است و ممکن است لحظاتی پیش از خود کشی اش