چشمهایم را از حدقه در آورده ام به ناله هایش توجهی نکردم...اورا با بی رحمی پرتاب کردم نمی دانم به کجا خورد فقط صدای ناله ی بی بی خدیجه را شنیدم که با حالتی پر از ترس فریاد بر آورد :این دیگر چه بود ، و شروع به صلوات فرستادن کرد او خیلی وقت است کور شده ...از ترس ندیدن همیشه صلوات می فرستاد.
فکر می کنم چشمهایم به فرق سرش اصابت کرد. ای کاش چشمهایم جای خود را پیدا میکردند .
زنی اینچنین
شکسته در من
در ذهن خسته دیوارها نمی گنجد
برمی گردم تمام تاریخ را دور می زنم
تاجی شده بر سر تاریخ
نام اهورائیت
تو وقتی آمدی تمام دیوارها ریختند
دیوارهای جاهلیت
اما هنوز دیوارها رشد می کنند
دیوارهای مدرنیته
دیشب مشق شب فردایم را خط زدم
امروز دفترهایم تمام سپیدند
شایدفردا
طلوع من باشد
Une telle femme
J’ai rompu en
Fatiquede l’esprit au-dela des murs
Jeviens autour de toutes
Couronne sur la tete sure les
Dieu vous a appeles
Quand je suis arrive tous les murs coules
Les murs de l’ignorance
Mais encore murs croissance
Murs de la modernite
Derniere nuit devoirs demain j’ai appele la lign
Aujourd’hui
Mes bureaux sont toutes blanches
Peut-etre demain
Dawn est mon
تبعیدم که میکنی
بازگشتی درکارنیست
چشمان توبه آخردنیاختم می شود
Faites celaen exil
De retour la
Yeux pour findu monde etre
مرگ
ناگزیر
خواهدآمد
دست درکالبدم خواهدکرد
وچیزی را
باخودخواهدبرد.
Deces
Inevitablement
Volonte etait
Main Le a corps voloonte
Le quelgue chose
Volonte comme
بهار
فصل سردی ست
برای زنی
که نشسته درآسایشگاه و
دست تکان می دهد
به مردی
که سالهاست ازجنگ برنگشته...
Printemps
La saison
Du rhumeest
Pour la femme
La hospice se trouve
Et main secouer
L،homme que pendant des annees
Guerre retour
Poesie de CH. BAUDELAIRE
1821-1867
Remords posthume
Lorsque tu dormiras ma belle tenebreuse
Au fond d،un monument construit en marbre noir
Et lorsque tu n،auras pour alcove et manoir
1ـ

سلول
گیسوانم میلههایی سیاه
و سلولی که همیشه اینسو و آنسو میرود
و تنم
در انحصار چشمانت
چراغها را میکشی
و از لذت انهدام میمانی
پلنگها آواز نمیخوانند.
گوشهایم خواب بهار را دیدهاند.
پلنگها آواز نمیخوانند
و بهار از انگشتهای لاغر و تکیدهات سر نمیزند
و بهار در خواب سرد مادربزرگ آرمید
که یک شب او را باد با خود برد.
پرندهها رو به شب هجوم بردهاند
و گیسوان مهتابی مرا باد...
شجره نامه
اشتباه بودم
نامم را با غلطگیر نوشتند
و شجرهنامۀ پدرم میوه نداد
حالا سالهاست که به درخت آب میدهم
از شاخهها آویزان میشوم
و بادها بر تنم آرام میگیرند.
وتنم
و ط ن م
درد میکند
و
ت ن م
و عنکبوتها به دور تنم تار میتنند
و تمام رگهایم درد میکند
و تنم درد میکند
و تمام دردهایم درد میکند
سیاره
از لهجۀ صریح نگاههای منزویام
و گیسویم که به اینسو و آنسو میپرید، دانستند
که سیارهام آن دورها نفس میکشد
و من اینسوی ماوراء
در تو تکرار میشوم
تا نفسهای منقلبم در اکسیژن سیارهام بیارامد.
Jacques Prevert
1900-1977
ترانه/CHANSON/شعر ژاک پره ور
از این شهر به آن شهر بفهم ! از این گریه های مادرم جایی که در خانه پر نشده را به دیگری اضافه کردم "عذابت دردی نبود تا دوری ات عذابم شد که دردی بود" زیر و رو شده ی بافته های این همه حرف...وطنم شد جهت عقربه ها با امضای من باید می چرخید اما دیر می رسم به نوشته هایی که تا مچ دستم فاصله دارد می دانم وقتی الگوی قلب تو اوجی ندارد ،قصه ای ساخته نمی شود هرگز می شود با تو راه بروم فقط سایه ام راه به راه بیاید ...پرت از این همه سنگ! نسبت خونی ام برسد به رگی که وسط میدان فواره کرد؟ این کوچه خاکی دارد که به احترام شما بلند می شود / شد ؟ هیس... برای زنده ماندن لای دندان چفت شده هم می توان رگ به رگ برید از این بریدگی می توانی ادامه بدهی "چقدر تا اینجایم بریده باشم ،خوب است ؟" ببین! چند نفرم تن داده اند به مرده شوری که یکه تازی دارد ببین ! چند نفر از این چاقوی دسته بریده ... های نفس کش ش ش ش ! کاش ...کاش تاریخی بودی که پشت سر گذاشته ام ...با درد . . ساعت هنوز می دوید من اما خلاف عقربه ها دست از کار شستم از کار... افتاده ام از کار افتاده یعنی این هوا بلندی را باید به جان خرید زمین هنوز شروع خالی اش را با من می چرخید / مرشد کم نمی آورد آنقدر دور گرفتیم تا از این دایره بزنم بیرون تو آواز بعدی باش در این نوار که شروع خالی اش منم گرفته دور تا دور ما را درد ... ما لای دندان هستیم باور کنید اگر کوهی که پشتت بوده بریزد دیگر چه فرق می کند آتش فشان با فواره همین میدان رو به رو...؟ "کوه من بودم که از هم می پاشیدم " بیا و با همین قصه ای که ساختم بساز! با اولین پیراهن یقه دارت...دهقان کتاب های من وقتی باید یقه یک نفر را بگیرم و خودم را رها کنم هم قطارهایم سیفون را کشیدند و پیاده شدند از این راهی که می روم تصویرم لای بوته ها تبدیل به کانگرو می شد یواش یواش برای دردها مادری کردم اما صدای انسان های زیادی را در آورده ام . . . برمی گردم به گم شدنم با حوصله ای که حتی نمی تواند دنباله ی آخرین دعوا را بگیرد ... گناه ما ساختن پل بود در جایی که باید شباهت ها را حفظ می کردیم ...فقط بیا عقلمان را روی هم بگذاریم ...ببین کسی پیدا می شود بعد مرگم شکم ها را در بیاورد از عزا تا اذان ظهر؟ تفهیم کن برای چه کسانی تب کرده ام ...تفیهم کن حالا من مانده ام و این همه ... ما هنوز لای دندان ها گیر کرده ایم ...باور کنید |
![]() تو را دیدم که چند میز آنطرفتر نشستهای، نزدیک به در. به عادت تمام بعدازظهرها پیش از رفتن به خانه اینجا قهوهای مینوشم. همان خانهای که پررنگترین حاضر آن، غیبت توست. گوشهای نشستهای و پشتت به من است. پیراهن آبی را بر تن داری که برایت خریده بودم. در این پیراهن جدیتر از آنی میشوی که هستی. با پیشخدمت حرف میزنی و سفارش میدهی، به احتمال بسیار همان سفارش همیشگیست: کوکا با یخ. هیچ وقت نفهمیدم چرا این نوشیدنی را تا این اندازه دوست داری، البته این تنها یکی از هزاران نکتهایست که در مورد تو درک نکردم. سیگاری در میآوری و روشن میکنی و مواظبی جوری بگیری كه خودت را نسوزانی، این عادتت را فراموش کرده بودم. بله، حقیقت دارد که زمان خاطرهها را كمرنگ میكند، حتی اگر ابتدا این حقیقت ساده را انکار کنیم. با اشتیاق به سمت در برمیگردی. او به سمتت میآید، دستهایش را بر شانههایت میگذارد و گونهات را میبوسد. احساس سرما میکنم. تو را میبینم که حرف میزنی، میخندی. با انگشتانی در هم قلاب شده یکدیگر را نوازش میکنید. به پشخدمت میگویی صورتحساب را بیاورد و پس از آن او را میبوسی. بلند میشود برود دم صندوق تا صورتحساب را بپردازد. عصای سفیدت را در دست میگیری و برمیخیزی، عصازنان از میز فاصله میگیری. بلند میشوم تا در را برای تو باز کنم. دستم به شانهات میخورد. روبهرویم میایستی گویی که مرا میبینی. لرزیدنت را احساس میکنم. سر و کله دوستت پیدا میشود. از من تشکر میکند و دستت را میگیرد. تو را میبینم که به سمت ایستگاه میروی و چند بار سر برمیگردانی به عقب نگاه میكنی، همان جایی که من ایستادهام. من فقط تو را دیدم. اما اطمینان دارم که تو مرا در تاریکی آن چشمهایی که نمیدیدند، شفافتر و واضحتر دیدی |
" روزگار سگ"
به چارلز غمگینم برای زندگی سگی اش
روزگار سگ ، جهان سگ ، پرندگان سگ ، زمان سگ
آسمان سگ ، تگرگ سگ ، دریدگان سگ ، جهان سگ
در پناه کاروانی از سگان بدون صاحبانشان
در به در به جستجوی هم کنار هم – برادران سگ
غربتی پاپتی ، جهنمی هوشیار ، فرض کن!
در برابرت نشسته سگ ، دو چشم سگ ، دو تا دهان سگ
بوی تلخ جن درون تن به کارگاه روسپیگران
جان زندگی گرفته شد از این به بعد با اذان سگ
همسر رفیق گربه ایست یا سگیست دست خورده که –
توی خواب راه میرود تنش که غرق شد در زبان سگ
پس بیا ببین زنی که دوست داردت زن تو نیست نه
با تو رشد کرده ، خواب دیده ، رنگ باخت از زنان سگ
قبله ات که روی ماه دختریست آب دیده در سبو
خواب در برابرت کسی که مرگ ریخت روی جان سگ
جانور شناس مطمئن که آدمیست بی جهت عبوث
در جهان تو زبان گشوده است باز با زبان سگ.
نماز باران خواندم
اما تو
پسر خوب بابونه ها !
معجزه ی زمین بودی
به وقت گندمزار
میان هلهله ی باد
شعرهای پر شور و شعف شاعران روس زیان، با تشبیهات وام گرفته از
زبان وادبیات فارسی، با طمانینه و لطافتی دلنشین، در دل هر روس زبانی
تب و تاب سرزمین پارس و زمینخاور را انداخته و آنها را با امواج آبی
خزر از دیاری به دیار دیگر برده و در قصههای هزارو یک شب شهرزاد
رهسپار دیدار شاه پرییان و زیبا رویان پارسی میکند
What a Bird …
What a bird,
The love bird is.
While the cage of my heart is torn apart;
The bird does not sign of flying, still
Even by the wings of imagination.
|
|
|
«مردان»
مردان همه در تاریکی به خانهی من آمدند و بیآنکه در بزنند وارد شدند آنان هر کدام یک تکه از قلبام که آفتاب را در آن پنهانکردهبودم ربودند و بیصدا رفتند آهسته و پاورچین مانند دزدان نیمهشب هر یک با چراغی در دست.
|
حالا اما نيست ديگر. نارفيقي نميدانم از كدام جهنم درهاي پيدا شد و بيرفيقمان كرد. دو شب پيش. نرسيده بودم به گرد پايش توي كوچه با لباس نيمداري كه تنم بود در آن ظلمت و سياهي شب. نميدانم چقدر دور شده حالا. چقدر دورتر. كاش مهربان باشد آن نارفيق با رفيق ما. نقل پول نيست اين واماندگي و سرخوردگي. كه داده بودم عين جنيفر سر تا به پايش را بيمه كرده بودم، بيهيچ منتي. همه اين پنج سال. مهم خودش بود و خاطراتي كه با هم داشتيم. مهم بودنش بود. مهم با هم بودنمان بود كه تا كه بود هيچ انگار حس نكرديم. مهم عادتي بود كه به هم داشتيم. آهنگهايي كه با هم شنيديم. حرفهايي كه در تنهاييمان فقط شنيده بود خصوصي. حرفهايي كه جاي ديگري نميتوان گفت بيدلواپسي. حالا نشستهام و رج ميزنم همه صفحات اين تاريخ پنج ساله را.
دلخور نيستم ازش. كه رفيق بود تا به آخر. حتي از آن دزد نارفيق. حتي از آن افسر كلانتري كه برايش مهم گرفتن چند كپي از فرم شكايت بود تا خود شكايت. حتي از آن افسر آگاهي كه برايش مهم فرستادنت براي گرفتن امضايي ديگر بود، هر چه دورتر بهتر. حتي تا آن سر شهر. حتي از آن دادسرايي كه مهم برايش باطل كردن تمبر پنج هزار توماني بود. دلخور نيستم از همه آن كساني كه ميشد سوالي ازت بپرسند. حتي يكي. حتي اشارهاي تا كمي آرامت كرده باشند. كه مثلا هستند هنوز...
رفيقم حالا طالب است. شاعر گرانقدر استان بوشهر با آن صداي دلنشين كه سيري ندارد گوش دادن به حرف حق زدنش:
دومن دزده و
بالا دزده
نوكر دزده و
آقا دزده
كشور سراندر پا دزده
غير از خدا رحمش بياد.

| فریدون فریاد | |
|
فریدون فریاد شاعر و مترجم ایرانی که سالهاست در خارج از ایران زندگی میکند، صبح امروز یکشنبه 17 بهمن ماه در شهر آتن و به دلیل بیماری درگذشت. فریدون فریاد، دانشآموخته ادبیات تطبیقی در ایران بود و سپس برای ادامه تحصیلات عازم یونان شد. کتاب «آسمان بیگذرنامه» فریدون فریاد در سال 1991 در یونان منتشر شد و در سال 1995 موفق به دریافت جایزه انجمن اروپایی شد. کتاب «خوابهایم پر از کبوتر و بادبادک است» نوشته فریاد از سال 1998 جزو آثاری است که در مدارس یونان تدریس میشود. کتاب «آسمان بیگذرنامه» در سال 2006 به زبان فرانسه توسط مترجم فرانسوی آثار یانیس ریتسوس، «ژاک کاریه» ترجمه شد. فریاد قریب به سه سال وقت خود را بر سر ترجمه و انتشار آنتولوژی شعر یونان گذاشت. او همچنین آثار بسیاری از شاعران کلاسیک فارسیزبان از جمله عطار، فردوسی و خواجوی کرمانی را به زبان یونانی ترجمه کرد. فریاد، تاکنون بارها در دانشگاههای یونان به تدریس زبان و ادبیات فارسی مشغول پرداخت و در نشریات یونانی مقالات متعددی درباره ایرانیها و یونانیها نوشت. از زندگی وی یک فیلم برای تلویزیون یونان ساخته شده که بارها در این کشور پخش شده است. فریدون فریاد یک بار برنده مدال تقدیر از سازمان یونسکو شعبه یونان شد. او همچنین در سال 2000 شعرهای فارسی، اودیسه و شعر یونان باستان را در مراسمی به مناسبت روز جهانی شعر در یونان قرائت کرد و این موضوع از جریانهای ادبی کشور یونان محسوب میشود. ترجمههای وی از کتاب «رمان سنگی» مجموعهای از شعرهای یانیس رتیسوس در ایران شناخته شده است. | |
هنوز این کوچه ها این کوچه ها بوی پدر دارد
نگاه روشن ما ریشه در باغ سحر دارد
هنوز ای مهربان در ماتمت هر تار، جان من
نیستان در نیستان زخمه های شعله ور دارد
نمی گویم تو پایان بهاری بعد تو امّا
بهار عیش ما لبخند از خون جگر دارد
اگر خورشید رفت این آسمان خورشید می زاید
اگر خورشید رفت این آسمان قرص قمر دارد
در این بازار عاشق تر کسی کز خود نمی گوید
همیشه مرد کم گو دردهای بیشتر دارد
مخواه از نابرادرها که یار و مونست باشند
عزیز مصر بودن یوسف من ! درد سر دارد
دو روزی مهربانا غربت ما را تحمّل کن
می آید آن که از درد تمام ما خبر دارد
شهر با پرده های خاکستری اش
کنار زده شدو
استخوان های باکره
از گور های حجاز بیدار شدند
شب در اسارت تو بود
به گواهی موریانه ها و
مرگی که از بسترت زنده بیرون آمد
آمدی و
من چقدر می ترسم
که پشیمان باشی
وقتی تاریخ چمدان هایش را بسته است
دستش را سایه بان کرده
دور شدن ایستگاهی را تماشا می کند
که از قطارها
جا مانده است
درانتهای داستانی که دو برادر
به هم خیره شده اند و
تقدیردر این است
که آنکه زودترشلیک می کند
برای همیشه خواهد مرد
دشمن کدام سوی جبهه می جنگد؟
وقتی پرنده ها هم
زیر بار گلوله ها شانه خالی می کنند و
این شهر
شهر بی دفاع
بی چشم داشت معجزه ای
در هراس همیشگی از سپاه ابرهه
از خواب می پرد
با این همه
مادرم هر صبح
جهان را
از زیر قرآن بدرقه می کند
تا من
سالم به مقصد برسم