تبليغاتX
سیدمحمدآتشی

دل گرفتگی من ازآنجاشروع شدکه برنامه های روزانه ام به هم ریخت ودرنتیجه تمرکزحواسم ازبین رفت و...

دیدارهای ناخواسته بیشترازهرچیززمان راازمن می گیرند.بر اثر آن روال طبیعی کارهایم عوض می شود .فشارهای بیرونی هم که اکثرامربوط به پیرامونی هاست مرامکدرمی سازند.

برای ازبین بردن این دلتنگی غرق شدم درخاطراتم...

 

(یادم می آید چندسال پیش درخیابان زندوبازاروکیل وبعدهم جلو شاهچراغ، من وچند نفرازبچه های فامیل آنقدرسربه سرهم گذاشتیم واداواطواردرآوردیم که جمع خانوادگی ازخنده! دل دردگرفتند.)

 

ازمحمدپسرسزده ساله ی فامیل ممنونم که امشب با خنده هایش این خاطرات رابرایم زنده کرد.

اما واقعیت این است که این روحیه گرفته ی من یک دلیل مهم دیگرهم داردکه همانا این سنجاق موی آبی ست که ازاوبرجای مانده !دراین گرمای داغ هنوز بیشتراوقات ازآن نسیم خنکی می وزد!...هنوز...

 

در این افکاربودم که ماشینم افتاد توی دهنه ی وسطی پل جوی آب نزدیک خانه ی برادرم!لاستیک جلو پکید...چند جوان بامعرفت همانطورکه من دنده عقب گاز می دادم، چرخ جلو راازتوی پل درآوردند،بعدهم برادرم رسیدوباهم چرخ جلو راعوض کردیم...

داشتم برنامه ریزی می کردم برای دلتنگی هاواعصاب داغونم که اوضاع بدترشد!!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:46 توسط سیدمحمدآتشی |

ازسال1945به این سوکه زندگی اجتماعی درمجارستان به دلیل پایان یافتن جنگ جهانی دوم طریق ومفهوم دیگری گرفت،شعرمجارستان هم طرزوشیوه ای پرتحرک تریافت،اما کم نبودند شاعرانی که نگاه شاعرانه اشان همچنان معطوف خاطرات دردناک گذشته تاریک کشورشان بود.

ارآن جمله "زوتان زه لک"zoltan zelek رامی توان نام برد،شاعری که شعرش با سرگردانی هاوشوربختی های گذشته درگیرشده،انگارمی کوشدازآنچه براوگذشته است نتیجه ای بگیرد،نخستین اشعاروی مایه ای حیرت انگیزازحیرت داشت ،یادآورسالیان جوانی اوکه درعسرتی خوف انگیز گذشت.

 

ازاشعاراوست:

 

سی وچند جنازه،به گودال اندر

سی وچهارمین رابدان درمی افکنند...

چندمرده به دورماه برهم انباشته شد

تاتل ایشان چنین به آسمان سربرکشید.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 18:44 توسط سیدمحمدآتشی |

دست های من وتو،
هردولبریزازآن حس لطیف
_حس زیبای محبت_
حس یک لحظه نشستن باهم

های !!
ای سادگی ،ای زیبایی !
دردلم میل سرودن جاریست
میل یک شعرِبلند
که ردیفش لب ودندانِ عطش دیده ی توست
مطلع اش ،بانگ بلند باران
سفرقطره ی شبنم به کویر،
های هایی نفس تند شبان ،
قصه ی سبز دویدن در دشت ،
عطرگستاخ علف ؛ بمشام شبنم ،
کلبه ی چوبی یک جنگلبان ،
درمیان نفس مه ی غلیظ،
پای آن کوه بلند ...

وای !! مقطعش ناپیداست...

های ای بادیه پوران درشت !!
دلم اینجا تنگ است
دلم ازشهر نشینی بخدا میگیرد
-شهرسیمان وغبار-
-شهر آدم به توان ماشین-
-شهرخاکسترو دود-

های ای سادگیی پاک و لطیف!!
ای تو خوکرده به آرامش دشت !
ای - جگرگوشه ی ابر-
ای- پسرخوانده ی کوه-

های ای چتربلندت آبی!
بامن از عشق بگو،
بامن از کولی شبانان بزرگ
چشمهاشان آبی ،
-دلشان دریایی-
کمترین دغدغه شان ،
زوزه ی وحشی گرگ....

عاشقم !
عاشق سادگیی چشمانت،
عاشق آبله ی دستانت ،
بامن از عشق و وفا
بامن ازگل صنم ساده بگو
وازآن دامن گلداربلند سبزش
-نگهش آتشی و باده پرست-
دلش اندازه ی یک دشت ، بزرگ
گونه هایش مهتاب !!

وای !! چقدر رویایی است
آب ،آیینه و آتش یکجا !

دلم اینجاتنگ است
زیر این سقف بخیل کوتاه،
نفسم میگیرد
من دراین تیره شب درد آلود
"میل پرواز و پریدن "دارم
هوس جنگل و دشت
تب مرموز گریستن درباد ،
تن سپردن به شلاق باران ،
-سفرازخانه به کوه-
دل بدریا زدن وماهی شدن
آرزوئیست مرا ،
کوزه پرکردن ومهتاب شدن
از تو سیراب شدن ...

زندگی در نظرم
سنگلاخی ایست غریب
تاازاین بادیه ی خار مغیلان یارب
پَربگیــــــــرم  مددی!!

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:50 توسط سیدمحمدآتشی |

(۱)

قناری

زندانی آواز

(۲)

همه می میریم

بر عکسِ عكس

(۳)

شايد اين پازل در هم ريزد

وطنم

اما

هرگز

(۴)

سال هاست رفته اي

قرن هاست عاشقم

(۵)

شب طولاني

تكيه به ماه مي دهم

(۶)

شاعران مي روند تا بمانند

آنان

مي آيند كه . . .

(۷)

شاعران بيشتر به خدا

آنان به خرما

(۸)

تصويري؟

يا آينه؟

(۹)

لاك پشت

سنگي كه مي خزد

(۱۰)

شاعران

حال

آنان

قال

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:14 توسط سیدمحمدآتشی |

درمشرق زمین آنجا که خاوردورش می نامند،شعردیرپایی زنده است که ریشه هایش دراعماق فرهنگ شگفت انگیزهمان سرزمین گسترش یافته است .شعرچین،شعری تازه،ساده ولطیف چون نقش جوهرمرکب برکاغذی رام،آرام چون بال پرنده ای درباداست.قدمت اشعارچینی گاه تاسه هزارسال پیش ازمیلاد می رسد.ساده اما ژرف،شعرچین ابتداگویی حرفی برای گفتن ندارد،اماباتامل بیشترناگهان معنایی عمیق ازدل تصاویروکلمات سربیرون می آورد،شعردوران کلاسیک چین به هشت دوره تقسیم می شودوشعردوره مدرن که شعرسده ی بیستم چین است نه به دوران ،بلکه به مکاتب شعری جداگانه ای تقسیم می شود.

دوشعرکوتاه چینی:

1)

جوان ازخانه رفتم،پیربازمی گردم

روستا همان بودکه بود وموی من سپید

کودکان به تماشای بیگانه ازخانه بیرون می آیند

لبخند برلب وکنجکاو،ازکجاآمده ای؟

2)

پیچک ها به بلندای کاج می رسند

کاش ابری بود

ابری که گاهی برمن گذری.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:53 توسط سیدمحمدآتشی |

"هایکو"نام مشهورترین گونه شعرژاپن است که دردوره های گوناگون،طی قرن های زیادی،فکروذکرمردم ژاپن راپرکرده است.درنمونه فارسی آن فقط می توان به لحاظ کشف وشهود وکوتاهی به دوبیتی ورباعی اشاره کرد؛گرچه ساختارصوری وجهان بینی این دوگونه شعرایرانی باشعرهایکوژاپنی تفاوت دارد.زیرساخت های شعرهایکوبااندکی شناخت ازجهان عرفان اسلامی برای هرخواننده ی جدی آشکارمی شود.هایکو تحت تاثیر"ذن"است که روشی است برای نگریستن به جهان.

واما چندهایکو:

1)

بارانی مه آلود

امروز روزشادی است

هرچندقله ی فوجی به دیده نمی آید.

2)

یک دنیا غم ودرد

گل ها می شکوفند

حتادرآن هنگام.

3)

فروشنده ی بادزن

بادزنی درمی آورد

نشان می دهدکه چگونه

بایدخودرابادزد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:43 توسط سیدمحمدآتشی |

 

 یک هیچ!ایستاده باگیتارالکترونیک!چنین می نوازد...

دردی نیست این سادگی های تابناک که دلنشین هستندپس...

 .....!                                                                                                                                            اعتراف می کنم !

من هیچگاه شاعرنبوده ام!شعر،داستان،نقاشی وترجمه همگی مراازتودورمی کردند!چراکه حضوری درآنهانبود.هیچگاه هیچ انجمنی برای من جدی نبوده،(... ونیست...)، .واقعیت این است که همه درمیعادگاهایشان ! مشغول بودند،من هم دنبال رویاهاو اهداف خودم بودم .

عضوهیچ محفلی وانجمنی نبوده ام،گرچه دعوت می شدم ودرجلسات نظرمی دادم!

 بله ...بیشترسرگرمی هاجنبه بیرونی دارند.اعتراف می کنم شعرهای من دلنوشته بود،که موردلطف دوستان وطرفداران قرار می گرفت.کتاب هایم همه دغدغه ی شتابناکی داشتند،تابوده همین بوده!Le Semper eadem))،حق بابودلراست.

تنهاآرزویم موسیقی بود...موسیقی،آنهم برای تو،که ظاهرشوم وببینی ام!موسیقی مرابه گریه می اندازد،انرژی می دهد،تخلیه می کندوجهانی می سازد برایم دراندام تو...درسایه ی مژگانت!درارتعاش آرایش صورتی لبهایت و...

شعرهای من ،نثربود.متن های من شعربود!نقاشی هایم مال ماتمکده ای کناربلوارورودی اول بود!وترجمه هایم،ترجمه نبودند!آمال های شاعردیگری بودند که بایک واسطه به دست من می رسیدند !وداستان هایم قایقی بودنددرخلیج فارس که رهگذری آنهاراغرق کرد!

من مست توبودم!عروض نمی دانستم!هجاهابرای من مسخره بودند،مسخره ترازریخت اساتیدی که قبولشان نداشتم.گرچه بارها آنراتدریس کردم !

درتمام این سال ها،تنهاسه ،چهارشاعردرپیرامونم دیدم وبس...یکی فاخته بودویکی ریحانه و...بقیه بازی دیوانه هابودکه گاهی به جای حضورشاعرانه،آدم هایی می شدندرویایی ،سردرگم وفریفته ،درباغ های فخرآباد!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 18:2 توسط سیدمحمدآتشی |

 

 اندازه ی حقیقی افرادچقدراست؟

به اندازه ی گیاهی ترد لب گوسفندی فقیر

یا به اندازه ی زمینی که می چرخد با همه ی زیبا رویانش...!؟

 

اندازه ی زیبا کنارمیدان اطلسی ایستاده بود

ست صورتی لباس هاوآرایشش

انگشتانش لرزان "چون پرنده یی ترسان دردل شب"

سینه اش تصویرشعله های ابدی درپیچک مشتاقی که ازصخره هابالا می رود.

 

لبخندزنان وخاموش ،

ازدامنش- این بیشه ی مهربان درجنگل خاطرات-

مردی بیدارمی شد

انکارشده یی ازیادرفته.

 

-چه مشتاقم سنگینی تورا

من سبکبالم همچنان که تورا می چرخانم

وازگل صورتت می آشامم.

 

 

راستی اندازه ی حقیقی افراد چقدراست

به اندازه ی مردی بلعنده

که لب های زنان رامهرمی کند!

یابه اندازه ی پرنده یی که دوستت دارم راناتمام می گذارد.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:55 توسط سیدمحمدآتشی |

 شعری ازchar,rene

 

BERCEUSE POUR CHAQUE JOUR

 JUSQU`AU DERNIER

 

Nombreuses fois,nombre de fois

L,home s,endort,son corps leveille:

Puis une fois,rien qu`une fois,

L`home s`endort et perd son corps.

 

لالایی روزانه

تاروزپایان

 

بارها،به دفعات

انسان می خوابد،جسمش بیدارش می کند؛

سپس یک دفعه،تنهایک بار

انسان می خوابدو جسمش راگم می کند.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:52 توسط سیدمحمدآتشی |

من ِهمیشه ی در بی تویی مچاله شده

ستاره ای  که  اسیر سیاه چاله شده

پرنده بودم  و زندانی ِ قفس  شده ام

جنازه ای که فقط میکشد نفس شده ام

من از اهالی ِ خورشید بوه ام مردم!

پراززلالی ِ خورشید بوده ام مردم!

به شب دچار ولی ازتبارخورشیدم

عجیب نیست که چشم انتظار خورشیدم

.......

چه شدکه من سراز اقلیم شب درآوردم

به این عجوزه ی پتیاره باور آوردم؟

کدام دست نوشته است سرنوشتم را

کدام وسوسه از دست من بهشتم را...؟

............

اگرچه کودک این روزهای من خسته است_

اگرچه بال به سوی توپرزدن بسته است_

هنوزهم  پرم از غربت چکاوک ها

پر از رهایی ِ دلچسب ِ بادبادک ها

...............

من آن تصور تلخ پرنده از قفسم

همیشه وحشتی آمیخته است با نفسم

..........

نوشته ام  شعری  باز   از  نبودن  تو

دلم خوش است به این روز وشب سرودن تو

چقدر کاغذ  بیهوده  هی سیاه کنم

که تو نباشی وعمراینچنین تباه کنم؟

اتاق پرشده از ناگهان کاغذها

ومن جزیره ی گنگی میان کاغذها
............

چقدرتاریکم من چقدر نوری تو

چقدر ازشب من دوردوردوری تو؟

چقدر آه ...چقدر آه... آه ...آه ..چقدر

چقدرچشم بدوزم به راه آه... چقدر؟

دلم گرفته ازین هی تسلسل شب وشب

ادامه دارد تاکی تسلسل شب و شب؟

دلم گرفته ازین شهر_پایتخت دروغ_

که مردمش همه پوشیده اند رخت دروغ

..........

چنانکه سکر خیالت خمار میشکند

طلسم باغ به دست بهار میشکند

شنیده اید که رسم است گاه پایین و...

شنیده اید که گهگاه پشت برزین و...

همیشه ماه پس ِپشت ابر پنهان نیست

همیشه فصل رجزخوانی زمستان نیست

هنوز آینه ام گرچه غرق زنگارم

هنوزهم که هنوزاست ازتو سرشارم

چه باشتاب گذرمیکندقطارزمان

به سمت هیچ سفر میکند قطار زمان

درایستگاه«تو»شایدکمی درنگ کند

مگر که زشتی خودرابه «تو»قشنگ کند

چه بوده حاصلم از این قمار هرروزه

کجاست مقصداین گیرودارهرروزه؟

تویی دلیل نفس میکشم هنوز اگر

هنوز دردل شب مؤمنم به روز اگر

مرابه منطق چشمت مجاب کن ای یار!

دوباره در شب من آفتاب کن ای یار!

چقدرسایه ی مشکوک در حوالی ماست

به جز تبرچه کسی فکر خشکسالی ماست؟

که باغ خشک شود هیزم اجاق شویم

بروثمر برود هیزم اجاق شویم

.....

مرابه فصل غزل های عاشقانه ببر

مراکه گم شده ام درخودم به خانه ببر...

 

 

 

همیشه وحشتی آمیخته است ب

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:57 توسط سیدمحمدآتشی |

گوئی بیشترروزهامنتظرم!

مثل کوهی با پژواک های عاشقانه

صدایم رامی شنوم

بیهوده است انکاردوستت دارم!

 

درمتن نوشته های من

ازکلمات جزایرکوچکی می سازد

که تنهایی مرا ،

وهمه جارارنگین می کند

 

چه بسیار خواسته ام

تابرای یک روز،به اسکاندیناوی بروم

دیده ام راروشن می سازد...روشن...

 

دررزها بیداری جسته ام

امارویای عشق برای من چشمه ای است

که ابدیت را به من می نوشاند.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:50 توسط سیدمحمدآتشی |

دلپذیریهای خرداد هم سرودنی ست!

عصرها،محو گردزرین خورشیددرمزرعه ی گندم.

 

شب ها،گردش فامیلی- بااو

که غالبا می کوید:

داردسردم می شود!-

 

صبح ها، پیاده روی های طولانی

برزمینه ی سبز.

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:35 توسط سیدمحمدآتشی |

 دریغ...!اردی بهشت داردمی رود!

نگاه کنید ساکسیفون سبزوروشنش رابرداشته،

 وبا خداحافظی دست تکان می دهد.

 

...ومن این من تنها

جزگفتن دوستت دارم به اوکاری بلد نیستم!

دست های تنهایم امیدی به درآغوش گرفتن دوباره اش ندارند.

عبور می کنم ازمیان سه گیتاربه دست وفریادمی زنم...فریاد!...دوستت دارم!

راست می گفت دختری که میان آن سه گیتارزن نشسته بود"همه تن می دهندودل نه...!"

 

دراین روزهای ناگزیرمن چه کنم؟

وقتی دلتنگم،

وقتی غمبارم.

جزپیاده روی های طولانی کنارزاینده رود؟!

خیره شدن به موج های شتابناک زندگی؟!

 

سهم من ازعشق

 ازدوست

 ازبهار

سهم من ازاردی بهشت...تنهاچهارروزبود!

به بلندای یک سفر

سفری که مراگم نکرد

...که سردرگم کرد

 

باید بروم جلو خانه پدری...

 زل بزنم به دشت مریم

درحسرت رزهاویاس هاوسنجدها،

که پرمی کردند هستی مراازلطافت بهاری..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:37 توسط سیدمحمدآتشی |

یکی ازدلایل به وجودآمدن گروه های رپ چند رنگ کردن جامعه ی امریکایی بوده است!همیشه درهمه ی کشورهادورنگ،دوطرزتفکر،دونوع سلیقه و...باعث درگیری وکشمکش بین جوانهاشده است!مثلا درایران رنگ آبی وقرمز،همیشه باعث اصطکاک وبحث بوده است.

متولیان آمریکایی برای به وجودآوردن فرهنگ های متفاوت بااندیشه های غیرمتعارف وگریزازدورنگ ودوفرهنگ خاص،گروه های رپ راازمتن گروه های راک بیرون کشیدند.واین کارموفقیت آمیزهم بود،چون باعث چندرنگی وتعدد فرهنگی شد.وجوان هاراازنزاع وگنگستربازی بیرون آورد.

وحالا بعدازسالهامی بینم که این نزاع ها وکشمکش های جوانها تبدیل به رقص وحرکات نمایشی شده است.تلویزیون ها وکلیپ های ویدیوئی،خوانندگان،رقاصان،شعرهاوترانه هاوجوانهای پرانرژی واردمیدان رقابتی شده اندکه نزاع ودرگیری کوچه وخیابانی آنهارا،تبدیل به نزاع رسانه ای کرده است!

این جوانها آنقدرروبروی هم می رقصندومی خوانندوحرکات نمایشی اجرامی کنند تابالاخره یک طرف رویش کم شودوکوتاه بیاید!
نه ازمرگ برفلان! وجاویدبهمان! خبری هست،نه ازهفت تیروچاقوومشت ولگدوغارت کردن وآتش زدن وتخریب! آنچه دراین میان کاری وموثراست هنررقص وآوازوموسیقی ست!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:11 توسط سیدمحمدآتشی |

این روزهاهفتمین سالگرد درگذشت پدرم هست.قبل ازهرچیزاعتقادم رابگویم!من اصلا فرزند خوبی برای او نبودم!گرچه اومرابسیاربیشترازدیگران دوست می داشت ،ولی من ازدنیای اوجدا بودم!وقتی فوت کرد بین من واو چند صدکیلومتر فاصله بود!به اندازه شیراز تا یزد!من جند ساعت بعد ازفوتش به خانه رسیدم !وهنوز بعد از۷سال به خاطر آن مسافرت خودم راسرزنش می کنم!حالا که نیست قدرش رامی دانم!درست است ،من درمورداورفتارخامی داشتم.می اندیشم خیلی بهترمی توانستم عمل کنم ،ولی افسوس...چقدردربرابرجوانی های من،سنجیده رفتارمی کرد،من فکر می کردم اومتوجه نیست!یکبارهزینه ی یکی ازعمل هایش را من دربیمارستان حساب کردم،همان اواخرزندگی پدربود که من کم کم داشتم اورامی شناختم وارزشش را،چندی بعد فهمیدم که آن پول هایی که من با آن هزینه ی عمل پدرم راحساب کرده بودم،غیرمستقیم خودش به من رسانده بود!دیگر گریستن هاوافسوس خوردن هافایده ندارد.حتا پنج شنبه ها هم فراموشش می کنم!بعدازفوتش دوبار به خوابم آمد،نتیجه اش چند شعرشد،دانستم هنوز هم به فکر من است!بیشترشرمنده اش شدم.گاهی کتاب سهراب سپهری رابر می داشت وخیره خیره به عکس سهراب می نگریست ،هیچ گاه نفهمیدم درآن نگاه هاچه نهفته بود؟

حالا من مثل آن کبوتر(le ramier)برخاک افتاده، درشعررنه شارهستم،ودارم می فهمم دنیا حساب وکتاب هایی دارد!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:24 توسط سیدمحمدآتشی |

یک قلم بودومرکب ذهن ومن!واقعیت این است که من هیچگاه عاشق نبوده ام،جزیک بار.خیلی هاراشدیدادوست داشتم، اما این خوشبختی راهم داشته ام که به آنهاابرازکنم وواکنش آنهاراببینم.گاهی براثراشتباه آدمی درارتباطاتش،داخل جریانی می شودکه البته درنتیجه چندان هم بدنیست.من این موردراتجربه کرده ام!اعتراف می کنم درارتباطاتم،دچاراشتباهات رفتاری شده ام!امادرهمان حال هم به خداومعنویات توجه داشته ام.وهمیشه سعی می کردم، آدم مثبتی باشم.فکرمی کنم خاطرات خوبم ،جایگاه ویژه ای درقلبم دارندکه گاهی آنهارامرورمی کنم.خیلی سبزوآفتابی وبسیط هستند.شیراز،اصفهان،تهران وسبزوار،الان برای من خاطراتی هستندکه واقعی می نمایند.یک بارش راخوب به یاد دارم ،وقتی ازیکی ازاین شهرها برمی گشتم ،گریه افتادم!بعد شنیدم درهمان لحظه اوهم گریسته!بله...من  ان موقع دچارشده بودم!شعردراین زمینه نقش بسزایی داشته،باعث کشش بوده وبه اتفاقاتی منتهی شده ،هم شیرین...هم تلخ...دردسرسازوآرامی بخش!هیچ گاه فریبکارنبوده ام،آنقدرکه دلسوزونگران بود ه ام ،به فکرامیا ل شخصی ام نبوده ام.به خاطربی توجهی وآگاهی ها واحاطه ام برمسائل،به صفاتی خوانده شده ام ! امااینطورنبوده،من بیشتردنبال سوژه های نوشتنی بوده ام ،این سوژه هاگاهی دلخوشی می دادندوگذرزمان را تند می کردندوبیشترگاهی اثری می شدند قابل چاپ درکتاب ومجله وروزنامه،حالا حق دارد اگرکسی این مسائل رانفهمد،مطمئناآن شخص ازموضع خودش به من وجریانات ،می نگریسته ومی نگرد،که گاهی کوته فکری بوده وهست،گاهی پزوژست بوده وهست وگاهی اهداف مقدس ووالاتر...

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 23:43 توسط سیدمحمدآتشی |

هم اکنون دراوایل قرن بیست ویک میلادی،زبان رسمی تعدادزیادی ازکشورهای جهان،پرتقالی است.این کشورهابیشتردرآفریقاوآمریکای جنوبی پراکنده اند،استعمارگران پرتقالی-این کشورکم جمعیت وکم وسعت اروپایی-درقرون18و19باپای نهادن به کشور های دیگر آنهارامستعمره خودقراردادند.درقرن بیستم این کشورهابه مروراستقلال خودرابازیافتند،اماسایه فرهنگ وزبان پرتقالی هنوز این کشورهارادربرگرفته است

زبان پرتقالی هم اینک یکی اززبانهای زنده دنیا محسوب می شود که شاعران ونویسندگان بسیاری باآن اندیشه هایشان رامنتشرمی کنند،کافی است کتابی ازنویسنده ای که به زبان پرتقالی احاطه دارد انتشاریابد،دراندک زمانی درتمامی کشورهای پرتقالی زبان مخاطبان خاص خودراخواهدیافت.

گابریل ماریانو"Gabriel Mariano"ازشاعران پرتقالی زبان آفریقاست.وی حقوقدان وساکن" دماغه ی سبزCap-vert"است.

یکی ازاشعاراو:

 

کیست؟

کیست که چشمانی داردخیس

ازتحقیرشده ترین خون

ازکشنده ترین درد

ازخشکیده ترین مرگ

کیست آن که هزارباربه فروش رسیده

هزارباروبیش به قتل آمده

کرورهابارریشخندشده

منم.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:28 توسط سیدمحمدآتشی |

خوان گلمان

آمریکای لاتین شاعران معروفی دارد، ازجمله ؛خورخه لوئیس،کارلوس

درموند،دآندراده،پابلونرودا،خولیوکورتازا،اوکتاویوپازو.....نقش فرهنگی شعردرجوامع آمریکای جنوبی،کاملا متفاوت ازنقش آن درزندگی روشنفکرانه وخلاق کشورهای آمریکای شمالی یااروپای غربی است!خواننده آمریکای شمالی شعرآمریکای جنوبی راسرشارازتضادمی بیند.ازنظراواین اشعاراحساساتی، امااصیل ومهم ترندودرعین استفاده ازاستعارات وتشبیهات، رویا پروروبسیارواقعی ترند،مسوول تروقابل اعتمادترمی نمایند،شعرآمریکای لاتین بااینکه مخاطبی جزدل خودنمی شناسد ،همواره وقف جریان تاریخی خوداست،امادرکمال قدرت،صداقت وسخاوت به همه بشریت تعلق می گیرد.

 دراینجا

از"خوان گلمان" شاعرآرمان گرای آرژانتینی ومورد علاقه ام شعری می آورم:

باخواندن تاریخ

دوران ها،جنگ ها،کتیبه ها

جملات قصارومتون مقدس

من هیچ نمی بینم جزدستانی پینه بسته

ازآن کارگران،آهنگران،معدن چیان.

دوزندگان وبردگان.

درکارآفریدن شگفتی هاوزیباییهای جهان

آنها مرده اند

اما ناخن دستشان همچنان می روید!

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:7 توسط سیدمحمدآتشی |

سال ها پیش فکرمی کردم که این گروه های راک ازسیاست چه می خواهند؟... که گاهی سیاسی می خوانند وروی تصاویراشخاص سیاسی مهم یا جریانات سیاسی با آهنگ های خودشان ظاهر می شوند!؟فکرمن بیشتراین بودکه این حرکات بیشترسیاسی ونمایشی وبرای شهرت است!اما امروز دیگرچنین تفکری ندارم.چراکه سابقه ی ذهنی خودم راحلاجی کرده ام.بازتاب اجتماعی رویدادهای سیاسی آنقدرپتانسیل دارد ومهم هست که همه رابه واکنش  بکشاند !حتا گروه های راک را.درواقع گیتاریستی که مثلا دریکی ازاین گروه ها می نوازد وموقع نواختن ازفشارکار،گیتارش به زمین می رسد!می خواهدبگوید که من بی تفاوت نیستم...مالیات من نباید صرف کشتاردرمیدل ایست شود...ودرست هم می گوید...یاخواننده ای که گلوی خودراپاره می کند!درواقع به سیاستمدارانی دارداعتراض می کندکه جامعه وخواسته هایش رانادیده گرفته اند...ومگرجامعه جزرفاه وپیشرفت ،فرصت فوق العاده ای ازسیاستمداران خواسته است؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:17 توسط سیدمحمدآتشی |

مردی که درساعت صفرغرق شد،بدل کسی نبود!خودمن بود.

پس اعتراف می کنم...

اعتراف می کنم به تمام رویاهای بربادرفته ام درساعت صفر!

 ...دربرزخ بیمارستان ام آرآی.وقتی زیرچنارهای حاشیه بلوارشلوغ تنهایی هایم رابه آتش کشیدم !

آری ...تودرکنارمن خواهی ماند!همچنان که من تورا رها نخواهم کرد!محبوب من... تومرا بابت بدی هایی که نه درحق تو... که درواقع درحق خودم، کرده ام خواهی بخشید.آن لحظه شعرهای من کجا بودند؟کتاب های من کجا خوانده می شدند؟

بله ...همه بی ارزش بودند ونمی توانستند لحظه ای تورابه من برگردانند!به خاطرخلف وعده هایم ،تندروی هاوندانم کاری هایم،...ازوقتی که پشت بوم می ایستم تاوقتی که قلم به دست می گیرم ....شرمنده ی تصورات وتخیلات توهستم...انگشتان من اکرازتوننویسند،به چه درد خواهند خورد؟

بعدازتومن برای فراموشی به نقاشی روی آوردم.می خواستم ضابطه هاراتغییردهم!ورابطه ی احساساتم را...اما من بااینکه احساس پیروزی می کردم رفتارم مایه ی تعجب توبود!سعی کردم سبک بنویسم وازاین جهت اشک آلودنوشتم درواقع درقرب تو،به اشتباه افتادم!

آنگاه کهLorsque tu fermeras…دیده ی مرا فروبندی !آخرین نگاهم نیز هیجان دیدنت رادارد!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:30 توسط سیدمحمدآتشی |

"اکتاویوپاز"شاعربزرگ قرن بیستم که درسال1990برنده جایزه ادبی نوبل شد،درسال1914درروستای"میسکواک"حومه مکزیکوسیتی پایتخت مکزیک، به دنیاآمد.

بیش ازچهل کتاب ازآثارمنظوم ومنثوراومنتشرگردیده که بسیاری ازآنهابه زبان های زنده ی دنیاترجمه شده است.

مهمترین کتاب شعراو،کتاب "سنگ وآفتاب"است که پیش ازاین توسطزنده یاد"احمدمیرعلایی"به فارسی ترجمه گردیده است.

هم چنین جسته وگریخته کتاب های شعر"پاز"توسط مترجمان دیگر،به فارسی برگردانده شده است.

وی درسال1998ازدنیارفت.

دوشعرازپاز:

 

شب وباد

 

ساعت باد

شب دربرابر شب

این جادرشب من

باد،ورزا

می دود،می ایستد،برمی گردد

به جایی می رود؟

بادشوم

روح شکسته است

درچهارراه ها

چون من خشم اندوخته

رهایی،هیچ،کجایم من؟

بادمی آیدومی رود

نه اینجا،نه آنجا

آینه کورشد.

 

خیابان

 

دراتاقی هستم بی زبان

تونیزدراتاقی دیگرهمانند

ماهردودریک خیابانیم

نگاهت تنهاست

جهان نامحسوس ازهم می گسلد

خاطره زیرپاهامان پوسیده است

من گیرکرده ام میان این سطرنانوشته.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:1 توسط سیدمحمدآتشی |

نیستانی متولدکرمان است.(۱۳۶۰-۱۳۱۵).

تحصیلات ابتدایی ومتوسطه ی خودرادرکرمان به پایان بردواولین مجموعه ی شعرش رابه نام"جوانه"بامقدمه استادباستانی پاریزی درکرمان منتشرکرد.

نیستانی تحصیلات خودراتااخذلیسانس ازدانشگاه تهران دنبال کرد.

وی درکارغزل ازاولین شاعران بودکه طرح نودرافکند.اومی نویسد:"من درغزلهایم همان حرفهارادارم که دردیگرشعرهایم،وکاری به این ندارم که غزل است یاچیزدیگر،ازتکرارقافیه وحتا گاه گاه ازکوتاهی وبلندی مصرعها پرهیز نمی کنم".

آثاراوعبارتند:1-خراب2-دیروز-خط-فاصله3-دو،بامانع.

وصیت نامه ی ادبی منوچهرنیستانی دربین شاعران ونویسندگان خواننده ی بسیاردارد.

 

"برلب رود"عنوان شعری ازاوست:

 

دیدمش یک غروب برلب رود

چون غروبی بزرگ غمگین بود

چشم اوبودورنگ صداندوه

 

آسمانی بلندوابراندود

دونگاه ازدوچشم همپرواز

دوکبوتردراوج بام کبود

"لانه؟..."شان لیک،

وردلب فرسود

گفت:

(افسوس !قصه ی من وتو...)

گفتمش:

رقص شوق آتش ودود)

 

درغروبی غمین تماشاییست

گل عشقی که بشکفد لب رود.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:29 توسط سیدمحمدآتشی |

آلن سیلیتو(متولد1928)،درناتینگهام انگلیس است .درنوجوانی وجوانی درکارخانجات مختلف کارکردودرجنگ جهانی دوم شرکت نمودوچند سالی بعدازجنگ با تشویق "رابرت گریوز"شاعرونویسنده معروف انگلیسی ،به نوشتن روی آورد  .چون وی خودازطبقه کارگربودومتهورانه وجسورانه دراین باره نوشته هایش راپخش ومنتشر می کرد،سبک تازه ای درادبیات داستانی انگلستان به وجود آوردکه معروف است .(اوو"استن بارستو"و"کیت واترهاوس"، درادبیان معاصرانگلیس به" مردان جوان خشمگین "مشهورشده اند )

اولین کتاب وی رمان "شنبه شب وصبح یکشنبه"،(چاپ 1958)،نام دارد،داستان یک کارگرجوان که وقتی می بیندبرعلیه بی عدالتی های جامعه کاری نمی تواند انجام دهد،شنبه شب هابه عیش ونوش می پردازد!!،دراین کتاب به رشته تحریردرآمده است.براساس این کتاب فیلمی هم که سناریوآن راخودسیلیتو نوشته ،ساخته شده است.

کتاب مطرح دیگروی رمان The loneliness of the long-distance runner"تنهایی یک دونده ی دواستقامت"(چاپ1960)،نام دارد.داستان کتاب درموردعصیان یک نوجوان برعلیه تبعیضات جامعه ی انگلیس است.درسال1962ازاین رمان نیز فیلمی ساخته شد.

سیلیتو بسیارپرکاراست وعلاوه بررمان وداستان کوتاه ،درزمینه شعر،نمایشنامه،مقاله،سفرنامه وادبیات کودکان ،آثارمتعددی دارد

16رمان،5مجموعه ی داستان کوتاه،9مجموعه ی شعر،4سفرنامه،و...حاصل سالها تلاش وی است.

اماکتاب تنهایی یک دونده دواستقامت که موردنطرمن است کتاب خاص وجذابی است، کتاب پراز اصطلاحات عامیانه ی منطقه یورکشایرانگلستان است و همین کاررابرای مترجم وخواننده ی فارسی زبان مشکل می سازدمثلا دراین اصطلاحات ووااژه های عامیانه منطقه ای به کلماتی جون"cops"یعنی پلیس ،"اjerry"به معنی آلمانی،برمی خوریم که فقط خاص منطقه ی یورکشایر هستند،یااصطلاحاتی که درفارسی برای درک آن مجبوری معنی طولانی بیاوری ومعادل سازی کنی ولی باز هم حق مطلب ادا نمی شود!برای نمونه "nipping into "یعنی تندوچابک وارد مکانی شدن باحالتی محجوبانه ومعصومانه!!یابعضی اصطلاحات هستند که ازرویدادواتفاقی گرفته شده اند،مثلbeen over the" top،اصطلاحی است برگرفته ازجنگ جهانی اول که به عنوان تمثیل برای مبارزه برعلیه متجاوزین به قانون به کارمی رود ،ولی معنی آن "هجوم وحمله ازجان پناه سنگرهاست"!واز این نمونه هامتعدد دراین کتاب می توان دید.برای پایان این بحث جمله ی معروف کتاب" تنهایی یک دونده دواستقامت" را میآورم که انگار حدیث نفس مادراین زمانه ا ست.

"تنها چیزی که می دانستم این بود که مجبور بودی همه اش بدوی.بدوی وبازهم بدوی.بی آنکه بدانی چرا می دوی!"

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 7:59 توسط سیدمحمدآتشی |

 Emily dickinson.

 خانم "امیلی دیکنسون"(۱۸۸۶-۱۸۳۰)ُ یکی ازبزرگترین شاعران آمریکا ،درشهرک" امهرست "درایالت ماسا چوست آمریکا ،زاده شد ودر همان شهردرگذشت.او یکی ازنو پردازترین وپیشرو ترین شاعران آمریکا ست وتاثیر زیادی برشاعران بعدازخودش درسراسر جهان گذاشته است.

اوتجربه رابه صورت شناختی مجدد به مخاطب ارایه می دهد.به عبارتی راز هنراو،این بوده است که اگربتوان تجربه بی واسطه رابه دست آورد،بی حرکت نگه داشت وآن را مرئی وملموس کرد.آن وقت به خودی خود وبه عنوان خودش معنی خواهد داشت.اما او این همه بزرگی رابر عکس بسیاری ازشاعران ،به دور ازمحافل ادبی وروشنفکری ودر انزوای کامل به دست آورد.امیلی زنی باایمان بود که تمام جهان راازطریق شعرتجربه ودرک کرد.

او همچون حافظ ،بی آنکه به جایی سفر کند،می توانست درباره ی جهان اطرافش شعر بگوید.شاید زیباترین نوع درک شاعرانه امیلی دراین نهفته باشد:

هرگز خلنگزاری ندیده ام

دریا رابه چشم ندیده ام

اما می دانم که خلنگ به چه می ماند

وخیزاب چه باید باشد

هرگز خدا راندیده ام

ازبهشت دیدار نکرده ام

ازمکانش اما چنان یقین دارم

که گویی نقشه اش رادیده ام.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 21:22 توسط سیدمحمدآتشی |

عکس : Kaushik Chatterjee

              هفت سین شاعر

          سکوت، سيگار، سردرد، سيتالوپرام، سيماي يار، سايه، سراشيبي 

۱

از دهان دود كش ها

بوي درخت مي آيد!

گونه ي برف روب ها

از شرمساري سرخ مي شود

 در تقويم هاي روي ميز

تا آمدن بهار چند ورق نمانده است

 چقدر دستهايم

به زندگي گرم است!

 از دانه هاي برف

آدم هاي خوبي ساخته ام.

۲

سرد و گرم

 دنيا را در آغوش تو چشيده ام

بهار را مي رقصم

 و زنبق ها را به موهايت مي آويزم

 تابستان را به حال خود  

              رها مي كنم

 و مي سوزم ...

 از التهاب دستي كه در غبار گم  مي شود

 پاييز را در ميان خاكروبه ها ...

و كوچه هاي خلوت مي وزم    با رنگ و رنگ ِ  برگ ها

 اما زمستان را  از پشت پنجره تماشا مي كنم

 با ژاكتي پشمي

 و قهوه اي تلخ

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 13:17 توسط سیدمحمدآتشی |

   کسی هست که به واژه واژه کلمات نوشته های من، جنبش وحرکت وانرژی می دهد!او که کم وبیش افکار مرا می داند وشگفتا که قبل ازرسیدن تراوشات ذهنی من به خطوط کاغذ آنهارامی خواند!ونکته گیری می کند.

می دانم ازمن دوروبه من نزدیک است !گویی کنارم نشسته است وبا چهره ی معصومش به من مهربانی هدیه میکند.

همین الان دست مراگرفت !چه گرمای دلنشینی !چه آرامش بی نظیری!

راستی اوبه رنگ سفید خیلی علاقه دارد.

اوسپد پوش منزوی است.

می بینمش ،نشسته زیردرختان بیدوفکرمیکند.به من ....ومن ایستاده ام روبرویش ،کناردرختان نارنج،دستانم پرازبهارنارنج است ،برای او...

ازسمت اوعطرهرچه رز...

ازسمت اوبوی بهار.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:10 توسط سیدمحمدآتشی |

چه کسی گفته پاییز فصل عاشقان و عارفان است؟من هر سال با بهار عاشق می شوم!بهار رمانتیک و عاشقانه است!....امروزسحرگاهان اولین باران بهاری بارید .صیح قطرات باران روی برگ ترد و سبز روشن درختان نشته بود.کوچه و خیابان وهوای اطراف خانه و بیمارستان آن طرف بزرگراه، تازه و بو ییدنی شده بودند.به طوری که مرا سر ذوق آوردند....با ماشین چرخی زدم ،راضی نشدم..  پیاده شروع به قدم زدن کردم و تاان طرف بیمارستان رفتم .پیرمردی دربلوار اصلی مشغول جمع کردن خس و خاشاک میان چمن ها بود.چشمانش برق می زد .با او گپی زدم ،صحبت با این نوع |آدم ها را دوست دارم .تمام کلامشان ،انتقال تجربه است.این کلامش خوب به یادم ماند:"بهاردرهای بهشت را می گشاید".

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 1:9 توسط سیدمحمدآتشی |

        باران طباطبایی  

دفتر سپیدم باز است در برابرم…زیر سایه بلند درخت توت نشسته ام و به آهنگ ملایم صدای معلم ادبیاتم گوش می دهم…می خواهد که چشمانم را ببندم و بنویسم… می خواهد که ذهن را به بازی کلمه ها ببرم و هر چه فریباتر نقشی زیبا بر سپیدی کاغذ بنشانم… شاخه های افشان توت را نسیم ملایمی تکان می دهد . بوی هوسناک توت از میان شاخه ها می گذرد و مشامم را پر می کند…گربه تنبل خانه زاد به بالای دیوار آجری می پرد و حواسم را از میان توت های مست به سمت خود می کشد…در چشمانش حسی از تنبلی و رضایت برق می زند…حسی از سیری و مستی یک صبح بهار…

صدای معلم در گوشم می پیچد که “یک روز بهاری” را توصیف کنید. بچه ها را می بینم که سخت مشغول نوشتند. یک نفر مدادش را می تراشد و دیگری نوک پاک کن خوشمزه سر مدادش را گاز می زند… من اما آرام و راحت به گربه چاق و تنبل لمیده روی دیوار می نگرم… دوست دارم مثل خودش که آن بالا با چشمان نیمه باز خمار آلود به ما نگاه می کند دراز بکشم، نوشتن را رها کنم، نگاهم را جفت توت های رسیده روی شاخه ها کنم و یک یک آنها را در وزش خنک نسیم بهاری بشمارم…

وقت به سرعت می گذرد. معلم می گوید که ده دقیقه بیشتر از وقت نمانده است. بچه ها هر چه روی چکنویس نوشته اند تند و تند روی کاغذ سپید حاشیه دار منتقل می کنند… گربه چاق روی دیوار به خوابی عمیق فرورفته است. سبیل های نازک بلندش گاهی در خواب می لرزند. گاهی غلتی می زند و با سرپنجه هایش موهای بلند روی سرش را می خاراند…سایه های لرزان شاخه های توت روی سپیدی دفترم بازی می کنند….خط سایه ها را با قلم سیاه دنبال می کنم. نقشی مشوش و درهم بر دفترم نقش می بندد. هنوز هیچ کلمه ای نمی یابم که بهار را توصیف کنم.

نسیم آهستگی را فراموش می کند و جایش را به باد تکان دهنده می دهد. گربه چاق و تنبل از تندی باد و غرش آسمان آزرده می شود. خواب نوشین نیمه روز بهاری اش در هم میریزد! غرولند کنان از بالای دیوار می پرد و به دنبال جایی امن و دور از بارش باران می گردد…وقت انشاء تمام است و کلاس سرباز بهاری به پایان خود نزدیک می شود. من هنوز چیزی ننوشته ام… باد تند و ناگهانی شاخه های توت را تکانی محکم می دهد. توت های رسیده از شاخه جدا می شوند و کف حیاط را فرش می کنند…خط خطی های دفترم پر از توت های رسیده می شود. شهد توت ها به میان کاغذ میدود و تمام صفحه را چسبناک می کند…دزدانه و پنهان از چشمان معلم چند دانه از توت های میان دفترم را به دهان می گذارم. شیرینی اش آنقدر دلچسب است که پلک هایم را به هم می آورد…

دیگر هیچ کس نمانده که کاغذش را تحویل نداده باشد… سراسیمه کاغذی دیگر از میان دفتر می کنم و با دستان چسبناکم روی کاغذ می نویسم:

“بهار توصیف کردنی نیست … بهار چشیدنی است!”

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 17:40 توسط سیدمحمدآتشی |

        چروکیده شدم و خمیده ولهیده و خوراک یک عالمه مار و مور.فقط لبخندم مانده است ، سرد وسرگردان ، درست مثل پوزخند ژوکوند ، وقتی نگاهش می کنی و توی ذهنت دنبال رمز و راز او که نه ، در پی داوینچی می گردی. او دارد می خندد به تمام آنها که آن قدر تاویل و تفسیرش کرده اند و باز هم می خندد ... باید بخندد...تا آخر دنیا! اما من انگار زنده بودم و چقدر غصه خوردم که چرا هیچ کس مرا تعبیر نکرد ؟! چرا هیچ مردمکی دنبال رمز و رازم نگشت ؟! اما چرا... در تمام زندگی ام یکی گفت ساده ی ساده ای و دیگری گفت : خیلی پیچیده ای! بعد هر دو چشمان حریصشان را جا گذاشتند و رفتند . نطفه ی نگاهشان در وجودم پا نگرفت ، نگذاشتم ... نخواستم که پا بگیرد. نطفه ها را توی وجود اسیدی ام خفه کردم . نگذاشتم ...نمی گذارم کسی آن طور که می خواهد بارورم کند تا بشوم حمال خوی وخصلت های ناخواسته ی کریه ... تا خونم را بخورند و همین که جان گرفتند ، لگدپرانی کنند و وقتی از من جدا شدند ، بشوند خودشان و صاحب اسم ورسمی ، اما بازهم شیره ی جانم را بمکند و مرا بمکند و هستی ام را بمکند و ... نه نمی گذارم . تو راهم خودم خواستم ، خودم انتخابت کردم . حالا قهقهه می زنم ، مستانه ... دیوانه وار.خوشحالم که مجبور نیستم هزار شب دیگر برایت قصه بگویم.
آن روزها گفته بودی:" انتظار سخت است بانو" !پس می دانی چقدر سختی کشیدم توی این روزها و شب های نیامدنت از پس آن یک شب و هی دیوار اتاقم روسیاه شد که انتظار کشنده است ، کشنده . از همان وقت که شمارش معکوس تو شروع شد ، من به پایان رسیدم و تجزیه شدم . خودت مرا از لای انبوه کتاب ها بیرون کشیدی و گفتی :" آنجاها دنبال خودت نگردکه یک روز گرد می شوی و می نشینی روی جلد همین کتاب ها و آن وقت یکی می آید و به عشق کتاب تو را لمس می کند و زدوده می شوی و هیچ می شوی و در حسرت عشق مچاله !" بعد نوک انگشتانت روی صورتم لغزیدند و رسیدی به گردن و شانه ی راست : " راستی راستی حیف نیست  دیوانه ؟! حیف نیست این حجم سفید چروک بخورد و خمیده شودولهیده و خوراک یک عالمه مار ومور ؟!" چیزی در وجودم ذوب شد ، حتما به خاطر دل انگشتانت بود . زمین نگاهم می کرد و من لرزشش را زیر پایم حس می کردم . چقدر سست! دهان بازکرده بود تا مرا ببلعد و بشوم خوراک مار وموردلش . با انگشتانت چانه ام را لمس کردی و سرم را بالا آوردی : " می شه وقتی با تو حرف می زنم ، به من نگاه کنی؟ " نگاهت کردم ، آرام ومطیع : " چشم هایت تب دارند ، مردمک هایت می سوزند . دل انگشتانت داغ داغ بود. نبضت هم دل دل می کرد! دانه های عرق روی پیشانی ات می درخشد ... تب داری؟!"می خواستم خودم را بزنم به اتش نگاهت که ناگهان چشم هایت را بستی : " تبه! فقط تب!" بعدآن تابلو را دادی دستم که توی روزنامه پیچیده بودی. عکس یک زن توجه ام را به خود جلب کرد ، زیبا بود ، نخواندمش ، به هرحال یا قاتل بود یا مقتول. روزنامه را باز کردم . بازهم چهره ی یک زن بود و امضایت:" تقدیم به بانو". انگشت اشاره ات را کشیدی روی لب هایم که برخلاف لب های سرگردان توی خیابان ها ، هیچ رنگی نداشت و برق هم نمی زد و با نرمانرم نوازشت ، خودش را کاملا باخت وبی رنگ شد و محو محو ... درست مثل آن زن توی تابلو ... زنی که لب نداشت . گفتی : " چقدر من این طرح ساده را دوست دارم." لب نداشتم ، اما گفتم :" انسان ها زیباترین تابلوی آفرینش هستند." دستی به موهایم کشیدی : " بله بانو! زیبا هستند." شرم توی گونه هایم دوید و وقتی فکر کردم تارهای سفید موهایم را شمرده ای ، عرق سردی روی پیشانی ام نشست .از همان روز تمام کتاب هایم را جمع کردم،به جز کلیات نظامی گنجوی. دیگر از نان وشراب سیر شده بودم . نمی خواستم گرد شوم وبنشینم رویشان و به عشقشان لمس شوم.

شب اول است . گفته ای باید هزار ویک شب برایت قصه بگویم .غروبی همان لباس صورتی با بندهای نقره ای را که دوست داری می پوشم . می روم حیاط را می شویم . سنگ هایش برق می زنند . به برگ های درخت انگورآب می پاشم .گرد وغبار از تنشان شسسته می شود و بوی نم خاک در هوا می پیچد. به قول تو جنونم متبلور می شود : " من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه / صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پيمانه / در شهر يکي کس را هشيار نمي بينم  / هر يک بتر از ديگر شوريده و ديوانه "

از شعرهایی است که همیشه زمزمه می کنم و بعد صدایم را می برم بالاو واژه هاو صداها در حنجره ام می چرخند و آواز می شوند و پدر می گوید:" صدای قشنگی داری، اما یک غمی توش هست . خوب نیست عزیزم ، درست نیست. مگه چند سالته ؟!"  ناگهان صدایت مرا به خود می آورد: " خانوم خانوما شما اشاره کنید ، خیلی هاهستند شما را ببرند خونه شون ." برمی گردم طرفت ، کارتن انار را زمین می گذاری و در پاسخ سلامم ، انار درشتی را پرت می کنی توی آب حوض . انار پایین می رود و یک عالمه آب می پاشد توی سرو صورتم . هنوزانار سرخ دارد توی دل آب دست وپا می زند که دانه دانه انارها را پرت می کنی توی حوض و می خندی. خیس خیس شده ام. فرصت را از دست نمی دهم . شستم را روی دهانه ی شلنگ می گیرم . سرتا پایت خیس می شود.دستانت را به نشانه ی  تسلیم بالا می گیری و می گویی:"عفوبفرمایید بانو."عفو می فرمایم . دستی به موها و سر و صورتت می کشی . از مژه هایت آب می چکد.اشک است؟ آب است؟ پیراهنت را از تن درمی آوری... مجسمه ی برنزی!
من هستم وتو ودو استکان چای و کلیات نظامی، حیاطی پراز طراوت و حوضی ازآب وانارهای سرخ!می گویم :" چقدر حکایت خسرو شیرین زیباست." فراموش کرده ام که گفته بودی پرم از کتاب های نخوانده ، اما چشمانت می درخشد : " نکنه نخوانده باشمش ." برق نگاهت کافی است که بفهمم از آن وقت هایی است که داری دروغکی راستش را می گویی ! یعنی این که خسرو وشیرین را خوانده ای .عجیب است همیشه فهم تفاوت دروغ گفتن و راست نگفتن جزء بزرگ ترین معماهای زندگی ام بوده است.غافلگیرم می کنی :"حالا

به نظرت کدام صحنه اش قشنگ تر است ؟ " این بار لبخندت با درخشش چشم هایت همدست شده است. دستت را می خوانم :" صحنه ؟!" خودت این کلمه را یادم دادی ، آن روز که فیلم "آبی" كيشلوفسكي را آوردی ، گفتی : " یکی ، دو تا صحنه ی کوچولو داره." و من گفتم : " همه ی فیلم ها صحنه دارند!" تو لبخند زدی و گفتی : " بانو ... بااانو!چقدر بکری!"
می گویم : " قسمتی که شیرین در چشمه سار شنا می کند وخسرو او را می بیند و یک دل سیر نگاهش می کند ؛ همین که شیرین ، آن چشمه ی قند، خسرو را می بیند واز شرم بر خود می لرزد ، خسرو جوانمردی می کند و نگاهش را به جانبی دیگر می اندازد!!" بعد صدایم را بم می کنم ، دستم را در هوا تکان می دهم : "جوانمردی خوش آمد را ادب کرد / نظر گاهش دگر جایی طلب کرد " . می خندی و میان خنده هایت مرا می بوسی : " حالا خوبه گشت امنیت اجتماعی اونجا نبوده."!می خندم ، مثل همیشه نفس عمیقی می کشی :" فدای خنده هات !" و ادامه می دهی : " چقدر خنده زیباترت می کند!حیف که کم می خندی !"
هوا تاریک شده است . ستارگان توی آسمان کویر جلوه ای دیگر دارند . نگاهم به آسمان است . توی گوشم زمزمه می کنی :" هم نفس ، نفس بده "!نمی دانم باید چکار کنم ، یعنی باید تنفست کنم ، درست مثل یک هوای پاک وتازه؟!چه جوری؟ببویمت ؟!من که پرم از عطر حضورت ! باز آرام می گویی:" مهربون نفس بده!" کم آورده ام . این عبارت را هم از خودت یاد گرفته ام! همیشه هروقت کم آورده ام ، بوسیده امت ...حالا هم می بوسمت.
طبق معمول صبح زود بیدار می شوم . انگشتانت لا به لای موهایم است . نمی توانم تکان بخورم ...چشم هایم را می بندم . امروز وقتی بیدار شدی حتما از تو می پرسم نفس بده یعنی چه؟! تا وقتی دوباره نفسم را خواستی ، درمانده نشوم که چه جوری تنفست کنم، مثل یک هوای تازه؟!نزدیک های ظهر است. ملافه را کنار می زنم. چشم هایم را به سختی باز می کنم . صدایت می زنم. سکوت کرده ای.بلند می شوم . توی آینه ی بالای تخت موهایم را می بینم که چقدر آشفته شده اند. گوشه ی آینه یادداشتی چسبیده است :" زود برمی گردم ، زود زود!!"زن توی تابلو نگاهم می کند ، با لب هایی مات ، پوزخند می زند ، درست مثل پوزخند ژوکوند.

چروکیده شده ام وخمیده ولهیده و...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 23:44 توسط سیدمحمدآتشی |

اکتاویوپاز"شاعربزرگ قرن بیستم که درسال1990برنده جایزه ادبی نوبل شد،درسال1914درروستای"میسکواک"حومه مکزیکوسیتی پایتخت مکزیک، به دنیاآمد.

بیش ازچهل کتاب ازآثارمنظوم ومنثوراومنتشرگردیده که بسیاری ازآنهابه زبان های زنده ی دنیاترجمه شده است.

مهمترین کتاب شعراو،کتاب "سنگ وآفتاب"است که پیش ازاین توسطزنده یاد"احمدمیرعلایی"به فارسی ترجمه گردیده است.

هم چنین جسته وگریخته کتاب های شعر"پاز"توسط مترجمان دیگر،به فارسی برگردانده شده است.

وی درسال1998ازدنیارفت.

دوشعرازپاز:

 

شب وباد

 

ساعت باد

شب دربرابر شب

این جادرشب من

باد،ورزا

می دود،می ایستد،برمی گردد

به جایی می رود؟

بادشوم

روح شکسته است

درچهارراه ها

چون من خشم اندوخته

رهایی،هیچ،کجایم من؟

بادمی آیدومی رود

نه اینجا،نه آنجا

آینه کورشد.

 

خیابان

 

دراتاقی هستم بی زبان

تونیزدراتاقی دیگرهمانند

ماهردودریک خیابانیم

نگاهت تنهاست

جهان نامحسوس ازهم می گسلد

خاطره زیرپاهامان پوسیده است

من گیرکرده ام میان این سطرنانوشته.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:55 توسط سیدمحمدآتشی |