تبليغاتX
مجله ی ادبی آمینا

فرمول یک
1) زندگی زهرمار خواهد شد
              برای تولیدکنندگان مارگارین
وقتی پند پاندول ها و عقربه ها
                    شنیده نمی ­شود
هنوز مرگ برگ ها فرا نرسیده است
                            اما بمب های پلمب شده
                            در غدد بغداد
                            خوش خیم نخواهند بود
2) این روزها
         محاکمه کم نیست
پلیس پاریس
         پرسپولیس را محکوم می کند
و موتورهای فرمول یک بحرین را
                                  شترهای احساء
شقایق ­ها
          حقایق فراموش شده اند
       -   در دقایق پایانی فریاد -
بیماری بیکاری
          مُسری است
       -در جزایر  بیداری -
3) سرها را
               بر سنگ ها بکوبیم
               اوج موج همین است

 

1Vie pavera la nauvaise herbe

Pour les producteurs de margarinne

Lorsque le conseil pendule et les mains

Pas entendu-etre

La mort n’a pas encore veno laisse

Les bombes scelles

Glandes a bagdad

Non benigne

2De nos jours

Le process est manguant

De police de paris

Perspolis condamne

Et la formule un moteur de bahrein

Chameaux ahsa

Anemones

Les faits ont ete oublies

Pans les dernieves minutes

Maladie

Le taux de chomage est contaqieuse

Dans les de silage

3Tetes

Les roches sont ecraser

C’est le pic d’onde

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:1 توسط سیدمحمدآتشی |

واینم شعر منم یک زن... تقدیم به شما که مدانید که می بینید...

منم یک زن...

می گویند مرواریدی در صدف...

بهشت زیر پای من است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:44 توسط سیدمحمدآتشی |

چشمهایم را از حدقه در آورده ام به ناله هایش توجهی نکردم...اورا با بی رحمی پرتاب کردم نمی دانم به کجا خورد فقط صدای ناله ی بی بی خدیجه را شنیدم که با حالتی پر از ترس فریاد بر آورد :این دیگر چه بود ، و شروع به صلوات فرستادن کرد او خیلی وقت است کور شده ...از ترس ندیدن همیشه صلوات می فرستاد.

فکر می کنم چشمهایم به فرق سرش اصابت کرد. ای کاش چشمهایم جای خود را پیدا میکردند .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 23:22 توسط سیدمحمدآتشی |


زنی اینچنین

شکسته در من

در ذهن خسته دیوارها نمی گنجد

برمی گردم تمام تاریخ را دور می زنم

تاجی شده بر سر تاریخ

نام اهورائیت

تو وقتی آمدی تمام دیوارها ریختند

دیوارهای جاهلیت

اما هنوز دیوارها رشد می کنند

دیوارهای مدرنیته

دیشب مشق شب فردایم را خط زدم

امروز دفترهایم تمام سپیدند

شایدفردا

طلوع من باشد

 

Une telle femme

J’ai rompu en

Fatiquede l’esprit au-dela des murs

Jeviens autour de toutes

Couronne sur la tete sure les

Dieu vous a appeles

Quand je suis arrive tous les murs coules

Les murs de l’ignorance

Mais encore murs croissance

Murs de la modernite

Derniere nuit devoirs demain j’ai appele la lign

Aujourd’hui

Mes bureaux sont toutes blanches

Peut-etre demain

Dawn est mon

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:43 توسط سیدمحمدآتشی |


انگشت اضافی


  1. ذهنم تیر می کشد


                   خونم روی برف های کوچه


                                     شتک زده است


انگشت کوچکم را  


                   در فلافلی جا گذاشته ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 23:9 توسط سیدمحمدآتشی |

تبعیدم که میکنی

بازگشتی درکارنیست

چشمان توبه آخردنیاختم می شود

 

Faites celaen exil

De retour la

Yeux pour findu monde etre

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:30 توسط سیدمحمدآتشی |

مرگ

ناگزیر

خواهدآمد

دست درکالبدم خواهدکرد

وچیزی را

باخودخواهدبرد.

 

Deces

Inevitablement

Volonte etait

Main Le a corps voloonte

Le quelgue chose

Volonte comme

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:58 توسط سیدمحمدآتشی |


 بهار

فصل سردی ست

برای زنی

که نشسته درآسایشگاه و

دست تکان می دهد

به مردی

که سالهاست ازجنگ برنگشته...

 

Printemps

La saison

Du rhumeest

Pour la femme

La hospice se trouve

Et main secouer

L،homme que pendant des annees

Guerre retour

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:49 توسط سیدمحمدآتشی |



این منم من ، همیشه ایرانی



پاسدار وجب وجب از تو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 13:14 توسط سیدمحمدآتشی |



Poesie de CH. BAUDELAIRE



1821-1867



Remords posthume



Lorsque tu dormiras ma belle tenebreuse



Au fond d،un monument construit en marbre noir



Et lorsque tu n،auras pour alcove et manoir






 





ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 20:1 توسط سیدمحمدآتشی |




دره خسته است
دره  سر به زير و سر شکسته است
دره باعث جدایی ِ دو کوه دل شکسته است


۲ـ

رود خسته اي به خواب رفته است
دشت ِ تشنه تا سراب رفته است
آبروي آب رفته است .




۳ـ

شاخه ای شکسته گفت :

"کاش باد هرزه اي به من ستم نکرده بود
گردن مرا دوباره خم نکرده بود".


۴ـ

موج ها را کسی به صف کرده ست
موج ها یاغیان دریایند
باز دریا دوباره کف کرده ست


۵ـ


سایه اي روي شانه ی خار است
سايه ها تا ابد نمي مانند
سایه ناگفته هاي دیوار است
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 22:34 توسط سیدمحمدآتشی |

 

 

سلول

گیسوانم میله‌هایی سیاه

و سلولی که همیشه این‌سو و آن‌سو می‌رود

و تنم

در انحصار چشمانت 

چراغ‌ها را می‌کشی

و از لذت انهدام می‌مانی 

پلنگ‌ها آواز نمی‌خوانند.

گوش‌هایم خواب بهار را دیده‌اند.

پلنگ‌ها آواز نمی‌خوانند

و بهار از انگشت‌های لاغر و تکیده‌ات سر نمی‌زند

و بهار در خواب سرد مادربزرگ آرمید

که یک شب او را باد با خود برد. 

پرنده‌ها رو به شب هجوم برده‌اند

و گیسوان مهتابی مرا باد...

 

 

شجره نامه

اشتباه بودم

نامم را با غلط‌گیر نوشتند

و شجره‌نامۀ پدرم میوه نداد 

حالا سال‌هاست که به درخت آب می‌دهم

از شاخه‌ها آویزان می‌شوم

و بادها بر تنم آرام می‌گیرند.

 

 

 

 

 

وتنم

  و ط  ن  م

                درد می‌کند

و

     ت  ن  م

و عنکبوت‌ها به دور تنم تار می‌تنند

                    و تمام رگ‌هایم درد می‌کند

          و تنم درد می‌کند

                          و تمام دردهایم درد می‌کند 



 

 

سیاره

از لهجۀ صریح نگاه‌های منزوی‌ام

و گیسویم که به این‌سو و آن‌سو می‌پرید، دانستند

که سیاره‌ام آن دورها نفس می‌کشد

و من این‌سوی ماوراء

در تو تکرار می‌شوم

تا نفس‌های منقلبم در اکسیژن سیاره‌ام بیارامد. 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:25 توسط سیدمحمدآتشی |



Jacques Prevert



1900-1977



ترانه/CHANSON/شعر ژاک پره ور




CHANSON



Quel jour sommes nous

Nous sommes tous les jours

Mon amie

Nous sommes toute la yie

Mon amour

Nous nous aimons et nous vivons

Nous vivons et nous nous amions

Et nous ne savons pas ce que cest que la vie

Et nous ne savons pas ce que cest que le jour

Et nous ne savons pas ce que cest que lamour






ترانه



امروز چه روزی است

تمام روزهاست امروز

عشق من

تمام زندگی است امروز

محبوب من

به همدیگر عشق می ورزیم وزندگی میکنیم

زندگی می کنیم وبه همدیگر عشق می ورزیم

ونمی دانیم زندگی چیست

ونمی دانیم روز چیست

ونمی دانیم عشق چیست.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:16 توسط سیدمحمدآتشی |

از لحظه های رود
عبور می کنی
گرمای دست تو
در مشتم
پل ها می دانند
در بدرود درودی است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 18:59 توسط سیدمحمدآتشی |

  شعری از لیلا حکمت نیا از این شهر به آن شهر
بفهم !
از این گریه های مادرم
جایی که در خانه پر نشده را به دیگری اضافه کردم
"عذابت دردی نبود تا دوری ات عذابم شد که دردی بود"
زیر و رو شده ی بافته های این همه حرف...وطنم شد
جهت عقربه ها با امضای من باید می چرخید
اما دیر می رسم به نوشته هایی که تا مچ دستم فاصله دارد
می دانم وقتی الگوی قلب تو اوجی ندارد ،قصه ای ساخته نمی شود هرگز
می شود با تو راه بروم فقط سایه ام راه به راه بیاید ...پرت از این همه سنگ!
نسبت خونی ام برسد به رگی که وسط میدان فواره کرد؟
این کوچه خاکی دارد که به احترام شما بلند می شود / شد ؟
هیس...
برای زنده ماندن لای دندان چفت شده هم می توان رگ به رگ برید
از این بریدگی می توانی ادامه بدهی
"چقدر تا اینجایم بریده باشم ،خوب است ؟"
ببین! چند نفرم تن داده اند به مرده شوری که یکه تازی دارد
ببین ! چند نفر از این چاقوی دسته بریده ... های نفس کش ش ش ش !
کاش ...کاش تاریخی بودی که پشت سر گذاشته ام ...با درد
.
.
ساعت هنوز می دوید من اما خلاف عقربه ها دست از کار شستم
از کار... افتاده ام
از کار افتاده یعنی این هوا بلندی را باید به جان خرید
زمین هنوز شروع خالی اش را با من می چرخید / مرشد کم نمی آورد
آنقدر دور گرفتیم تا از این دایره بزنم بیرون
تو آواز بعدی باش در این نوار که شروع خالی اش منم
گرفته دور تا دور ما را درد ... ما لای دندان هستیم باور کنید
اگر کوهی که پشتت بوده بریزد دیگر چه فرق می کند آتش فشان با فواره همین میدان رو به رو...؟
"کوه من بودم که از هم می پاشیدم "
بیا و با همین قصه ای که ساختم بساز! با اولین پیراهن یقه دارت...دهقان کتاب های من
وقتی باید یقه یک نفر را بگیرم و خودم را رها کنم
هم قطارهایم سیفون را کشیدند و پیاده شدند از این راهی که می روم
تصویرم لای بوته ها تبدیل به کانگرو می شد
یواش یواش برای دردها مادری کردم
اما صدای انسان های زیادی را در آورده ام
.
.
.
برمی گردم به گم شدنم
با حوصله ای که حتی نمی تواند دنباله ی آخرین دعوا را بگیرد ...
گناه ما ساختن پل بود در جایی که باید شباهت ها را حفظ می کردیم ...فقط
بیا عقلمان را روی هم بگذاریم ...ببین
کسی پیدا می شود بعد مرگم
شکم ها را در بیاورد از عزا تا اذان ظهر؟
تفهیم کن برای چه کسانی تب کرده ام ...تفیهم کن
حالا من مانده ام و این همه ...
ما هنوز لای دندان ها گیر کرده ایم ...باور کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 9:39 توسط سیدمحمدآتشی |

دیر رسیده بودیم
 
فردوس را فروخته بودند و
داشتند دوزخ را می فروختند
از خیرش گذشتیم
 
تا چشم کار می کرد
آدم بود و آدم
و تابلویی که رویش نوشته بود
شتاب نکنید
شکیبا باشید
به اندازه ی کافی جای خالی هست
فقط خونسرد باشید و نوبت را رعایت کنید
 
نه خونسرد بودیم
نه اهل رعایت
به خاطر همین هم
نه از فردوس بهره ای بردیم
نه از دوزخ
ماندیم سرگردان
در برزخی که می بینی
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 9:24 توسط سیدمحمدآتشی |


« شعر اول »
از دیوار پریدی
بی آن که چشم گربه ای برق بزند
تا پریده باشی .
از دیواری که رویش
با میله ی نوک تیز
خم شده به بیرون و داخل پریدی
بی آن که چشم گربه ای برق بزند .
روزنامه های صبح
شاید اجازه ندارند بنویسند
مردی از دیوار
با میله ی نوک تیز پرید
بی آن که چشم گربه ای برق بزند .
فردا نمایندگان مجلس
پریدن از دیواری که رویش
با میله ی نوک تیز
به بیرون و داخل خم شده را
جرم اعلام می کنند .
اما پریده ای
برای لقمه ای حلال
و دختر چهار ساله ات
احتمالن صبحانه ای سیر بخورد .
پریده ای و بی توجه به
حرف های رکیکی
که از اتاق خواب می شنوی
خوردنی های یخچال را
در کوله پشتی ات خالی می کنی
دختر چهار ساله
می تواند چند صبحانه بخورد ؟
دوباره از دیوار می پری
کوله پشتی را روی شانه ات
جا به جا می کنی و
سیگار نیم سوخته ای می گیرانی
و خواننده های شعر
کلافه خواهند سرود :
« گربه ای در آن حوالی پرسه نمی زند . »
اما تو خوردنی های کوله ات را
روی سفره کوچکی
مرتب چیده ای
بی آن که چشم گربه ای برق بزند .
27/10/1390 _ زنجان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 23:47 توسط سیدمحمدآتشی |


تو را دیدم که چند میز آنطرف‌تر نشسته‌ای، نزدیک به در. به عادت تمام بعدازظهرها پیش از رفتن به خانه اینجا قهوه‌ای می‌نوشم. همان خانه‌ای‌ که پررنگ‌ترین حاضر آن، غیبت توست. گوشه‌ای ‌نشسته‌ای ‌و پشتت به من است. پیراهن آبی را بر تن داری که برایت خریده بودم. در این پیراهن جدی‌تر از آنی می‌شوی که هستی. با پیشخدمت حرف می‌زنی و سفارش می‌دهی، به احتمال بسیار همان سفارش همیشگی‌ست: کوکا با یخ. هیچ وقت نفهمیدم چرا این نوشیدنی را تا این اندازه دوست داری، البته این تنها یکی از هزاران نکته‌ای‌‌ست که در مورد تو درک نکردم. سیگاری در می‌آوری و روشن می‌کنی و مواظبی جوری بگیری كه خودت را نسوزانی، این عادتت را فراموش کرده بودم. بله، حقیقت دارد که زمان خاطره‌ها را كمرنگ می‌كند، حتی اگر ابتدا این حقیقت ساده را انکار کنیم.

با اشتیاق به سمت در برمی‌گردی. او به سمتت می‌آید، دست‌هایش را بر شانه‌هایت می‌گذارد و گونه‌ات را می‌بوسد. احساس سرما می‌کنم. تو را می‌بینم که حرف می‌زنی، می‌خندی. با انگشتانی در هم قلاب شده یکدیگر را نوازش می‌کنید. به پشخدمت می‌گویی صورتحساب را بیاورد و پس از آن او را می‌بوسی. بلند می‌شود برود دم صندوق تا صورتحساب را بپردازد. عصای سفیدت را در دست می‌گیری و برمی‌خیزی، عصازنان از میز فاصله می‌گیری. بلند می‌شوم تا در را برای تو باز کنم. دستم به شانه‌ات می‌خورد. روبه‌رویم می‌ایستی گویی که مرا می‌بینی. لرزیدنت را احساس می‌کنم. سر و کله دوستت پیدا می‌شود. از من تشکر می‌کند و دستت را می‌گیرد. تو را می‌بینم که به سمت ایستگاه می‌روی و چند بار سر برمی‌گردانی به عقب نگاه می‌كنی، همان جایی که من ایستاده‌ام. من فقط تو را دیدم. اما اطمینان دارم که تو مرا در تاریکی آن چشم‌هایی که نمی‌دیدند، شفاف‌تر و واضح‌تر دیدی
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 10:33 توسط سیدمحمدآتشی |

" روزگار سگ"

به چارلز غمگینم برای زندگی سگی اش

 

روزگار سگ ، جهان سگ ، پرندگان سگ ، زمان سگ

آسمان سگ ، تگرگ سگ ، دریدگان سگ ، جهان سگ

 در پناه کاروانی از سگان بدون صاحبانشان

در به در به جستجوی هم کنار هم – برادران سگ

 غربتی پاپتی ، جهنمی هوشیار ، فرض کن!

در برابرت نشسته سگ ، دو چشم سگ ، دو تا دهان سگ

 بوی تلخ جن درون تن به کارگاه روسپیگران

جان زندگی گرفته شد از این به بعد با اذان سگ

 همسر رفیق گربه ایست یا سگیست دست خورده  که –

توی خواب راه میرود تنش که غرق شد در زبان سگ

 پس بیا ببین زنی که دوست داردت زن تو نیست نه

با تو رشد کرده ، خواب دیده ، رنگ باخت از زنان سگ

 قبله ات که روی ماه دختریست آب دیده در سبو

خواب در برابرت کسی که مرگ ریخت روی جان سگ

جانور شناس مطمئن که آدمیست بی جهت عبوث

در جهان تو زبان گشوده است باز با زبان سگ.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 10:27 توسط سیدمحمدآتشی |

 

نماز باران خواندم

اما تو

پسر خوب بابونه ها !

معجزه ی زمین بودی

به وقت گندمزار

میان هلهله ی باد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 23:16 توسط سیدمحمدآتشی |

«انجمن مجازی شاعران ایران »در نظر دارد ، طرح بزرگ آمار و عضو گیری شاعران فعال در عرصه ی اینترنت را برگزار نماید.برای قرار گرفتن در فهرست مذکور و استفاده از مزایای سایت از شما دعوت می کنیم در انجمن ثبت نام فرمایید.با افتخار حضور شما را غنیمت می دانیم. http://www.anjomanmajazi.com/
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:5 توسط سیدمحمدآتشی |

 

شعرهای پر شور و شعف شاعران روس زیان، با تشبیهات وام گرفته از


زبان وادبیات فارسی، با طمانینه و لطافتی دلنشین، در دل هر روس زبانی



تب و تاب سرزمین پارس و زمینخاور را انداخته و آنها را با امواج آبی



خزر از دیاری به دیار دیگر برده و در قصههای هزارو یک شب شهرزاد



رهسپار دیدار شاه پرییان و زیبا رویان پارسی میکند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 23:22 توسط سیدمحمدآتشی |

What a Bird …

 

What a bird,

The love bird is.

While the cage of my heart is torn apart;

The bird does not sign of flying, still

Even by the wings of imagination.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 22:31 توسط سیدمحمدآتشی |

«مردان»

 

مردان همه در تاریکی

به خانه‌ی من آمدند

و بی‌آن‌که در بزنند

وارد شدند

آنان هر کدام

یک تکه از قلب‌ام

که آفتاب را در آن پنهان‌کرده‌بودم

ربودند

و بی‌صدا رفتند

آهسته و پاورچین

مانند دزدان نیمه‌شب

هر یک

با چراغی در دست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 22:25 توسط سیدمحمدآتشی |

 خوش نيست. بايد فراموش كنم همه خاطرات اين پنج سال را. همه ورق‌هايي كه با هم سياه كرده‌ايم. اما نمي‌شود. پنج سال رفاقت كم زماني نيست كه همه دلبستگيهايش را بتوان يك شبه فراموش كرد. اين ديگر دلبستگي انساني نبود. مگر مي‌شد دل به غير هم سپرد. كه سپرده بوديم و خود خبر نداشتيم. كه نمي‌دانستم حالا كه نيست چقدر جاي خالي‌اش آزار دهنده است. خيلي ساده شروع شد. وام پنج ساله را داده بوديم و سند را گذاشته بودند كف دستمان. رنگ متاليك، رينگ اسپرت، و ...! اينها اما مهم نبود. مهم خودش بود كه پايه بود در رفاقت. اسم برايش انتخاب نكرديم. اما با بچه‌ها بزرگ شد پيش‌مان. كجاها كه نرفته بوديم با هم. ترسيده بوديم شايد. اما نترسيد. حتي در آن زمين خشك و تفتيده پريشان كه ترسيده بوديم از واماندن. اما وانمانده بود. تا اين اواخر... نقل دلخوري و نارضايتي هم نبود. كه همه جا ذكر خيرش كرده بودم و راضي بودم ازش به كل. فقط آن قسط‌هاي لعنتي كه تمام شد، چند باري حرف افتاده بود به اينكه حالا كه قسط‌ها تمام شده... شنيده بود انگار كه دل در گرو ديگري داريم. كه مي‌خواهيم بي‌وفايي كنيم. اما باز هم رفيق بود، رفيق. عين همه اين پنج سال. كه همه را نه چموشي كرده بود نه در راهي و بي‌راهي گذاشته بود ما را. تنها آب و روغني خواسته بود و گوش به فرمان بود تا به هر جهنم دره‌اي كه خواسته بوديم برود، بي‌هيچ توقعي.

حالا اما نيست ديگر. نارفيقي نمي‌دانم از كدام جهنم دره‌اي پيدا شد و بي‌رفيق‌مان كرد. دو شب پيش. نرسيده بودم به گرد پايش توي كوچه با لباس نيمداري كه تنم بود در آن ظلمت و سياهي شب. نمي‌دانم چقدر دور شده حالا. چقدر دورتر. كاش مهربان باشد آن نارفيق با رفيق ما. نقل پول نيست اين واماندگي و سرخوردگي. كه داده بودم عين جنيفر سر تا به پايش را بيمه كرده بودم، بي‌هيچ منتي. همه اين پنج سال. مهم خودش بود و خاطراتي كه با هم داشتيم. مهم بودنش بود. مهم با هم بودن‌مان بود كه تا كه بود هيچ انگار حس نكرديم. مهم عادتي بود كه به هم داشتيم. آهنگ‌هايي كه با هم شنيديم. حرف‌هايي كه در تنهايي‌مان فقط شنيده بود خصوصي. حرف‌هايي كه جاي ديگري نمي‌توان گفت بي‌دلواپسي. حالا نشسته‌ام و رج مي‌زنم همه صفحات اين تاريخ پنج ساله را.

دلخور نيستم ازش. كه رفيق بود تا به آخر. حتي از آن دزد نارفيق. حتي از آن افسر كلانتري كه برايش مهم گرفتن چند كپي از فرم شكايت بود تا خود شكايت. حتي از آن افسر آگاهي كه برايش مهم فرستادنت براي گرفتن امضايي ديگر بود، هر چه دورتر بهتر. حتي تا آن سر شهر. حتي از آن دادسرايي كه مهم برايش باطل كردن تمبر پنج هزار توماني بود. دلخور نيستم از همه آن كساني كه  مي‌شد سوالي ازت بپرسند. حتي يكي. حتي اشاره‌اي تا كمي آرامت كرده باشند. كه مثلا هستند هنوز...

رفيقم حالا طالب است. شاعر گرانقدر استان بوشهر با آن صداي دلنشين كه سيري ندارد گوش دادن به حرف حق زدنش:

 

دومن دزده و

بالا دزده

نوكر دزده و

آقا دزده

كشور سراندر پا دزده

غير از خدا رحمش بياد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 22:53 توسط سیدمحمدآتشی |

 
 
 
فریدون فریاد شاعر و مترجم ایرانی مقیم یونان صبح یکشنبه 17 بهمن‌ماه دار فانی را وداع کرد.

 

فریدون فریاد

فریدون فریاد شاعر و مترجم ایرانی که سال‌هاست در خارج از ایران زندگی می‌کند، صبح امروز یکشنبه 17 بهمن ماه در شهر آتن و به دلیل بیماری درگذشت.

فریدون فریاد، دانش‌آموخته ادبیات تطبیقی در ایران بود و سپس برای ادامه تحصیلات عازم یونان شد. کتاب «آسمان بی‌گذرنامه» فریدون فریاد در سال 1991 در یونان منتشر شد و در سال 1995 موفق به دریافت جایزه انجمن اروپایی شد. کتاب «خواب‌هایم پر از کبوتر و بادبادک است» نوشته فریاد از سال 1998 جزو آثاری است که در مدارس یونان تدریس می‌شود.

کتاب «آسمان بی‌گذرنامه» در سال 2006 به زبان فرانسه توسط مترجم فرانسوی آثار یانیس ریتسوس، «ژاک کاریه» ترجمه شد. فریاد قریب به سه سال وقت خود را بر سر ترجمه و انتشار آنتولوژی شعر یونان گذاشت. او همچنین آثار بسیاری از شاعران کلاسیک فارسی‌زبان از جمله عطار، فردوسی و خواجوی کرمانی را به زبان یونانی ترجمه کرد.

فریاد، تاکنون بارها در دانشگاه‌های یونان به تدریس زبان و ادبیات فارسی مشغول پرداخت و در نشریات یونانی مقالات متعددی درباره ایرانی‌ها و یونانی‌ها نوشت. از زندگی وی یک فیلم برای تلویزیون یونان ساخته شده که بارها در این کشور پخش شده‌ است.

فریدون فریاد یک بار برنده مدال تقدیر از سازمان یونسکو شعبه یونان شد. او همچنین در سال 2000 شعرهای فارسی، اودیسه و شعر یونان باستان را در مراسمی به مناسبت روز جهانی شعر در یونان قرائت کرد و این موضوع از جریان‌های ادبی کشور یونان محسوب می‌شود.

ترجمه‌های وی از کتاب «رمان سنگی» مجموعه‌ای از شعرهای یانیس رتیسوس در ایران شناخته‌ شده است.

 
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:27 توسط سیدمحمدآتشی |

 

 

هنوز این کوچه ها این کوچه ها بوی پدر دارد

نگاه روشن ما ریشه در باغ سحر دارد

هنوز ای مهربان در ماتمت هر تار، جان من

نیستان در نیستان زخمه های شعله ور دارد

نمی گویم تو پایان بهاری بعد تو امّا

بهار عیش ما لبخند از خون جگر دارد

اگر خورشید رفت این آسمان خورشید می زاید

اگر خورشید رفت این آسمان قرص قمر دارد

در این بازار عاشق تر کسی کز خود نمی گوید

همیشه مرد کم گو دردهای بیشتر دارد

مخواه از نابرادرها که یار و مونست باشند

عزیز مصر بودن یوسف من ! درد سر دارد

دو روزی مهربانا غربت ما را تحمّل کن

می آید آن که از درد تمام ما خبر دارد

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 22:54 توسط سیدمحمدآتشی |

 

 

شهر با پرده های خاکستری اش


کنار زده شدو



استخوان های باکره



از گور های حجاز بیدار شدند



شب در اسارت تو بود



به گواهی موریانه ها و



مرگی که از بسترت زنده بیرون آمد



آمدی و



من چقدر می ترسم



که پشیمان باشی



وقتی تاریخ  چمدان هایش را بسته است



دستش را سایه بان کرده



دور شدن ایستگاهی را تماشا می کند



 که از قطارها



جا مانده است



درانتهای داستانی که دو برادر



به هم خیره شده اند و



تقدیردر این است



که آنکه زودترشلیک  می کند



برای همیشه خواهد مرد



دشمن کدام سوی جبهه می جنگد؟



وقتی پرنده ها هم



 زیر بار گلوله ها  شانه خالی می کنند و



این شهر



شهر بی دفاع



بی چشم داشت معجزه ای



در هراس همیشگی از سپاه ابرهه



از خواب می پرد



با این همه



مادرم هر صبح



جهان را



از زیر قرآن بدرقه می کند



تا من



سالم به مقصد برسم

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 23:22 توسط سیدمحمدآتشی |

لطیف ِ واژه های بکر باران

تب ِ آتـشفشان بغض وعصیان

همیشه روی دوش شاعران است

غم نان و غم نان و غم نان

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 23:19 توسط سیدمحمدآتشی |

as

بارسایی ها هم از داوری صحبت می کنند
گواردیولا :" اگر صحبت کردن از این که پنالتی بوده گلایه است ، پس ما هم گلایه می کنیم "
راسل :" در حال حاضر ، شرایط داوری ها برای ما خوب نیست "
مسی :" نمی گذارند با آنها صحبت کنیم ، مغرور هستند و ما را تهدید می کنند "
کریستیانو " از محبت برنابئو ممنونم "
رفتارش عوض شده و برنابئو نامش را صدا می زند
MARCA

http://s1.picofile.com/file/7275949137/marca_750_.jpg

توجیه همیشگی
در ابتدا به گلایه های رئال مادرید اعتراض داشتند و حالا راسل فلسفه آبی و اناری ها را رد می کند
راسل :" شرایط با داوران برای بارسا روبراه نبوده است "
کایخون :" فکر می کردم بارسایی ها از داوری صحبت نمی کنند "
گواردیولا :" این بدگمانی به فوتبال لطمه می زند "

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 22:57 توسط سیدمحمدآتشی |