ایستادن کار سختی است!حتااگرفرسوده باشی ازگذردقایق...وقتت را به کشتارگاه می بری تا هیچ چیز عایدت شود.معمولا بعد از ساعتی،کلافه می شوی وپشیمان!که چرا طلا راازدست داده ای!
دیروز دخترک دانشجو!روبروی کتابفروشی سردرگم بود،حکایت ایستادن از نوع بالا،مدام با تلفن همراهش مانور می داد...(مطمئنا نمی دانست که دیگراین روزهااستفاده تلفن همراه برای طبقه اهل دانش و بینش ژست مسخره و کهنه ای است تا حدی که سعی می کنند خود را از شر! آن خلاص کنند.)...قدم زنان می خندید و صحبت میکرد و نگاه ها رابه خود جلب می ساخت.چند پسرموتورسوارهم ،همچون صیاد به صید رسیده با تور نگاهشان اورابه دام می انداختند!دخترک لذت می برد!من در ماشین نشسته بودم وفکرمی کردم که او چگونه از این کار سیراب می شود!؟وچه عطشی از خود فرومی نشاند!
جوان...انرژی...وانگاه که هدف تعریف نشده ونا معلوم باشد،وقتش رابه کشتارگاه می برد تا هیچ عایدش شود!
بهاردرهای بهشت را می گشاید.!