
این روزهاهفتمین سالگرد درگذشت پدرم هست.قبل ازهرچیزاعتقادم رابگویم!من اصلا فرزند خوبی برای او نبودم!گرچه اومرابسیاربیشترازدیگران دوست می داشت ،ولی من ازدنیای اوجدا بودم!وقتی فوت کرد بین من واو چند صدکیلومتر فاصله بود!به اندازه شیراز تا یزد!من جند ساعت بعد ازفوتش به خانه رسیدم !وهنوز بعد از۷سال به خاطر آن مسافرت خودم راسرزنش می کنم!حالا که نیست قدرش رامی دانم!درست است ،من درمورداورفتارخامی داشتم.می اندیشم خیلی بهترمی توانستم عمل کنم ،ولی افسوس...چقدردربرابرجوانی های من،سنجیده رفتارمی کرد،من فکر می کردم اومتوجه نیست!یکبارهزینه ی یکی ازعمل هایش را من دربیمارستان حساب کردم،همان اواخرزندگی پدربود که من کم کم داشتم اورامی شناختم وارزشش را،چندی بعد فهمیدم که آن پول هایی که من با آن هزینه ی عمل پدرم راحساب کرده بودم،غیرمستقیم خودش به من رسانده بود!دیگر گریستن هاوافسوس خوردن هافایده ندارد.حتا پنج شنبه ها هم فراموشش می کنم!بعدازفوتش دوبار به خوابم آمد،نتیجه اش چند شعرشد،دانستم هنوز هم به فکر من است!بیشترشرمنده اش شدم.گاهی کتاب سهراب سپهری رابر می داشت وخیره خیره به عکس سهراب می نگریست ،هیچ گاه نفهمیدم درآن نگاه هاچه نهفته بود؟
حالا من مثل آن کبوتر(le ramier)برخاک افتاده، درشعررنه شارهستم،ودارم می فهمم دنیا حساب وکتاب هایی دارد!