
فروغ فرخزاد باهمه ی سروصدای پسرانه اش ،زنی تنها بود/واین منم زنی تنها ،ایستاده برآستانه ی فصلی سرد/...جستجو،رسالتی ست که برای خودش قائل بود نه شهرت وشعر.ونه حتا فیلم ساختن ،که فیلم هم اورابه مقصدی نمی رساند.روابط او، روابط کاری ،(البته باکمی اغماض به دلیل تحرکات رفتاری ابراهیم گلستان)،وشعرش،شعرعصیان وتمرد بود.اوزنی بود که بی پرواازاحساسات،عواطف وغرایزطبیعی اش سخن می گفت.داوری مردان وزنان دیگر در مورد زنی بااین طرزسنت شکنی چه می تواند باشد؟جزتخریب وآلوده کردن او!که کارسهل وآسانی برای جماعت سنت گرای ایرانی ست.قطعااودرهنگام مرگ، زن شاعررستگاری بوده است وچه سرانجامی بهترازاین.اودرحال رفتن به استودیو فیلم ابراهیم گلستان بود که به گروه دانش آموزان برخوردوطبیعتا برای برخوردنکردن باآنها ،جیپش رابه جدول کنار خیابان زدو...تمام...حالاغیرعادی بوده وکنترل نداشته وساواک تعقیبش می کرده ،مطالبی ست که قابلیت بررسی وتحقیق دارند.فروغ برای رسیدن به تولدی دیگر،روند ی سخت وطولانی رادرشعرطی می کند،این عرقریزان روحی چنان اورابه تکامل می رساندکه نه تنها درشعر بلکه درزندگی هم فروغ بادغدغه، به خودزندگی می پردازد،نه خوشبختی های حقیر...وبه راستی /چراتوقف کند؟/وقتی به شوق رهایی رسیده است.رسیدن به اصل روشن خورشید وریختن به شعورشعر،انگیزه فروغ است برای حرکت به کمال.اوبه آفاق دیگر می اندیشید،به اگاهی رسیده است، به چیزی فراتراززندگی متعارف ،بی دلیل نیست که خوشه های نارس گندم را شیر می دهد وبارورمی کند!اومی گوید تنها صداست که می ماند/واین صدا،شعراست.همان که حافظ می گوید:ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر/یادگاری که دراین گنبد دواربماند.ازدواج زودهنگام ،طلاق،مد والگوشدن،عصیا ن وسرپیچی و....همه درراستای نوشدن ورهایی برای اومطرح اند:من ازسلاله ی درختانم/تنفس هوای مانده ملولم می کند/پرنده ای که مرده بودبه من پنددادکه پروازرابه خاطربسپارم.

جلال آل احمد،نویسنده ای است که درحوزه مطالعات مردم شناسی کتاب های قابل تاملی به چاپ رسانده است.کتابهای:اورازان(1333)،تات نشین های بلوک زهرا(1337)،دریتیم-جزیره خارک(1339)،کارنامه سه ساله(1342)،مجموعه مقالات سفری به شهربادگیرهاومهرگان وارزیابی شتابزده(1343).این کتب ومقالات که هنوز هم خواندنی هستند،تلاشهای جلال درزمینه مردم شناسی وتک نگاری اند.بعضی نوشته های اواینک درذهن خواننده پارادوکسی جالب درست می کنند!مثلاسفری به شهربادگیرهاکه منظوریزد است.یزد1343بایزد1387یک دنیا تفاوت دارد.موتورهاوماشین هاوآهن جای دوچرخه وخشت خام راگرفته اند.اماتوصیفات وی دقیق وفنی هستند،نثروی نثری منحصربه فردوبی پیرایه است نزدیک به نثرمقاله ای-روزنامه ای،بی توجه به نحودستوری جملات،قلم جلال قلمی آزادورهادراین زمینه است!همین باعث به وجود آمدن نثری مخصوص سبک وی شده است که درواقع درحکم امضای ادبی اوست.جلال نویسنده ای قائم ودایم السفراست که توجه ای به رسم الخط ندارد!واین خیلی خوب است!چراکه کاررافدای حواشی نمی کند !بالاخره بعدهاکسانی خواهند آمدوباویراستاری خود فضولی خواهند کرد!(مثل برادر جلال،" شمس "که برکارهای برادرش مقدمه وحواشی نوشته است)،حالا به نظرمن اگر"ازاین"را"ازین"یا"میگفت"را"می گفت"بنویسی اتفاقی نخواهدافتاد...که کلام انسان است ونه کلام خداوند.می دانیم که جلال عضو حزب توده بود،اخرفریفته سیستم مدیریتی روسها شده بود!،بعد که فهمید چه کلاهی سرش رفته! از حزب توده بیرون آمد(1326)،درهمان سال جلال نزدیک بود ترور شودکه احمد ساعتچی وی رامطلع کردواوجان به دربرد.روس هااحتمالا به خاطرمطالعات مردم شناسی جلال وجذب دوباره وی اورابه روسیه دعوت می کنند(1343)،سفریک ماهه ی وی تبدیل به کتابی بانام سفربه روس می شود که خواندنی است.جلال ادبیات فارسی خوانده ونه مردم شناسی اما روحیات وسلوک مردم شناسی دارد وهر جا می رود قلم به دست وقایع روی داده را می نگارد.

یادبگیریم گفتن دوستت دارم راقبل ازاینکه عزیزی راازدست بدهیم.به نظرم این پیام قصه ای ازویتاتوژیلیسنکای،نویسنده روسی ست،بانام پارادوکسی آدم آهنی وشاپرک.دراین قصه که جریان آشنایی یک آدم آهنی بایک شاپرک است ،بادنیای متضاد یک موجود زنده وزیباورمانتیک(شاپرک)،بایک موجود ساخته دست بشروکاملا مکانیکی وسرد(ربوت)،آشنا می شویم وارتباط برقرار می کنیم.این قصه حکایت ما آدم هاست.حکایت احساس ودوستی درتقابل با امواج سرد قلب های آهنی ،که گرچه بالاخره متوجه وتنبیه می شوند،وتلاش می کنند تا درراه عواطف شخصی خود قدمی بردارند،اما دیگر کوشش آنها،خاصیت نجات دهندگی وامید ندارد،در نتیجه تاسف وآه سرد سراسروجودشان را فرامی گیرد که باعث یک نوع سردرگمی می شود.آدم آهنی این قصه درنمایشگاهی قرارداده شده است ،بازدیدکنندگان ،سوالات ازقبل طراحی شده ای ازاین ربوت می پرسند واو هم جواب های کاملا مشخصی به آنها می دهد ،این اتفاق باعث خوشحالی بازدیدکنندگان می شود.مثلا وقتی ازاو می پرسند؛درکجامتولدشده ای؟می گوید؛-من...در...آزمایشگاه...متولد...شده ام.تا این که یک شب شاپرکی گذرش به نمایشگاه می افتد وبا وجود سرد آدم آهنی آشنا می شود با دیدن چشمان مکانیکی او می گوید:وای چه نورسردی!ربوت همان جواب های طراحی شده را به شاپرک می دهد!امابال بالی که همان شاپرک باشد جواب معنی داری مبنی براین که ؛آیا توازتکرار خسته نمی شوی ؟به اومی دهد.ربوت تکانی می خورد وتصمیم می گیرد جواب های متفاوتی به او بدهد.برخورد بعدی زمانی است که شاپرک در حال فرار از جغدی می باشد وبه اربوت پناه می آورد.التماس های شاپرک برای کمک نتیجه ای نمی دهد ؛ودرحال مرگ به ربوت می گوید تو چقدر...بی احساس ..وخشن...هستی.روز بعد درجریان بازدید مردم آدم آهنی جواب های درهمی می دهد .مسوولان نمایشگاه روی او پارچه سفیدی جون کفن می اندازند!ولی شب،وقتی باد به داخل سالن نمایشگاه می وزدوباخودرایحه ی گل های درخت بلوط وصدای خش خش برگ هایش رامی آورد،صدای شکسته وآهسته ای اززیرملافه ی سفیدمی آید.به نظر می رسدکه کسی چیزی یاد می گیردودائم می گوید:بال بالی...بلوط..به اوآسیب رسید.