X
تبلیغات
مجله ی ادبی آمینا

خلوتی دارم باخودکه مراوامی داردچندروزی راباتنهایی ام  سرکنم.شایدبتوانم یک ضرب پنجاه صفحه بنویسم؛...-ازپشت این برگ های روشن وشفاف نارون ها،زنی سیاهپوش رامی بینم که آرام آرام روی قبرهاگل ارکیده می گذاردوگاهی باتامل دستی روی سنگ قبرها می کشدوازآنهاغبارمی زداید.

اگربتوانم...یعنی می توانم نوشته هایم راتمام کنم ؟بایداین جندروزازتنهایی ام استفاده کنم .پنجاه صفحه برای من ملاک خوبی ست....-دورترهادختری بیست وچندساله باعینک سیاهش ،کنارقبرهاجلومی ایدوهمزمان سمبوسه اش رامزه مزه می کند.قیافه اش مرایادJanet JacksonدرآهنگFeedbackمی اندازد.

بله! پنجاه صفحه ملاک خوبی ست .گرچه هنوزازشب دمی باقی ست،امادرمن کسی شبگیرانه می خواند.بایدبه ساحل خلوت خویش بزنم .آنجا کنارآن زن سیاهپوش وآن دخترعینک دودی،چراغی سوسومی زنددرپنجره ی  خلوت وتاریک  من ... چهارچشمی که سوزانندوامیدانگیز...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:44 توسط سیدمحمدآتشی |

بدنبال رمبو،گویندگانی هستندکه کوشیده اندادبیات رابرای بیان پیامی عرفانی به کاربرند.این گروه به حق یاناحق خودراوارث اندیشه های رمبومی دانند."پل کلودل"(1955-1868)Paul Claydelاین شاعرچه ازنظراندیشه وچه ازنظرهنرباپل والری بسیاراختلاف دارد.کلودل مانندوالری درآغازدرشمارسمبولیست هابوداماپس ازخواندن آثاررمبو،به گفته ی خود،چنان به هیجان درآمدکه درسال 1886به آئین کاتولیک گرائید.کلودل دربسیاری ازکشورهای جهان به عنوان سفیراقامت گزیده(پراگ،توکیو،ریودوژانیرو،کپنهاک،واشنگتنفبروکسل)وآثاراوجلوه گاه ماجرای مسیحیت درسراسرجهان است.وی گوینده ای متعصب ومذهبی است که آثارش ازکتب مذهبی مایه گرفته ودرهمان حال "رئالیست"وستایشگرهوسهاست!اشعارکلودل یکدست نیست:گاهی تاعالی ترین درجه اوج می گیردوگاهی خنده آوریانفرت انگیزمی شود.شعراو،همچون آیه های کتاب مذهبی به شمارمی رودکه ازنظرخودگوینده(شیوه شاعری 1907)،بافواصل دم زدن اوهماهنگی کامل دارد.مجموعه ی اصلی اشعارکلودل عبارتست از:

1-پنج چکامه ی بزرگ

2-ترانه ای باسه آواز

3-اشعارجنگ

4-اشعاروگفتارهنگام جنگ سی ساله

نمایشنامه های کلودل نیزسرشاراززیبائی شاعرانه است.نثرکلودل ارزش شعراورانداردوهنگامی جذاب است که شاعرانه باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:40 توسط سیدمحمدآتشی |

       حسین منزوی

.. تاثیرپذیری هر غزلسرایی از بزرگان غزل، الگویی بدیهی و تکراری است اما اینکه غزلی در عین غزلیت و دلربایی، رنگی از حماسه- آن‌گونه که شایسته است- داشته باشد، کارستانی است که از هر قلمی نمی‌تراود. و در این بین، حسین منزوی آن‌قدر از چنین کارستان‌هایی سربلند بیرون آمده که بتوان این فرصت را به بررسی چنین اتفاقی گذراند. از سوی دیگر می‌توان به سهم تغزل از شاهنامه نیز اندیشید و در این بررسی دوسویه به دادوستد حماسه و تغزل پرداخت.

سرآغاز

یکی از اولین پیشنهادهایی که هر نوقلمی در آغاز راه نوشتن یا سرودن، از استخوان‌خردکرده‌های ادبیاتی می‌شنود، خواندن آثار بزرگان است؛ از متون سده‌های آغازین گرفته تا معاصرترین‌ها و البته به تجربه ثابت شده که این خواندن بهتر است از آخر به اول باشد چراکه نویسنده یا شاعر نوآموز در آغاز راه برای روبه‌روشدن با آثار کلاسیک، حوصله، بضاعت ادبی- فرهنگی و نیز دقت و تیزبینی لازم را ندارد و با زبان معیار جامعه راحت‌تر می‌تواند راه بیفتد. اما در این تجربه نیز تردیدی نیست که آنانی که به پیشینه منظوم ادب فارسی به اندازه‌ای که باید نپرداخته‌اند، کمیت خود را بعدها لنگان یافته‌اند؛ حتی اگر در اوج شهرت بوده باشند. نمونه‌هایی از این دست نیز کم نیستند که اگرچه نامی و نانی دست‌وپا کرده‌اند اما از حرف‌زدن درست و نوشتن بی‌اشتباه یک متن روزمره ناتوان‌اند؛ بهره‌گرفتن درست از زبان فارسی در نگارش شعر و داستان، پیشکش. و البته در هیاهوی جابه‌جایی معناگریزی و بی‌معنایی، چه حاجت به این تکلف‌ها!؟

می‌گفتم؛ تجربه دیگری که آن هم به اهلش ثابت شده، این است که خواندن متون کلاسیک فارسی برای کسانی که قرار است تازه‌ای در ادبیات بیافرینند، بیش از یک بار اتفاق می‌افتد؛ بار اول به حکم عشق و علاقه و سرمشق‌یابی در کلیات و نوبت‌های بعدی با هدف کشف و سرمشق‌یابی در ریزه‌کاری‌ها، و البته در همین بازخوانی‌هاست که فرد با جان ادبیات نیز پیوند می‌خورد و مثلا می‌فهمد «غزل» یعنی چه و «حماسه ادبی» یعنی کدام! حالا برخی نیز هرچه نظریه می‌خوانند و آثار ترجمه را می‌بلعند، نمی‌شود. به قولی ماجرا مثل شناست؛ روزهای اول برای غرق‌نشدن و پس از آموختن، برای لذت‌بردن و نجات‌دادن؛ و سرگردان، کسانی که می‌خواهند شنا را از روی کتاب بیاموزند بی‌آنکه حتی انگشت‌شان نم برداشته باشد؛ بگذریم که بعضی‌هایشان در مورد شیرجه هم نظریه‌پردازی می‌کنند!

اینها را گفتم که بگویم منزوی هردو این دوره‌ها را درست و دقیق پشت سر گذاشته است.

فراتر از حماسه و تاریخ

اگر گفته‌اند فردوسی ناموس ادب فارسی است گزافه نگفته‌اند (حضرات، شاهنامه بخوانند یا نخوانند)؛ اگر هم فردوسی را تنها در وجه پاسداری از قالب زبان و فرهنگ محدود کرده‌اند، غفلت ورزیده‌اند. فردوسی اگرچه عظیم‌ترین گنجینه منظوم تاریخی ما را فراهم آورده اما در وجه ادبی نیز سرآمد است اگر فقط و فقط به پیشینه شعر فارسی تا پیش از او توجه کنیم و انصاف بدهیم که او اولین کسی است که به طور جدی و فارغ از تفنن و چشمداشت و... زبان را به عنوان میدان تجربه‌ای طاقت‌سوز برمی‌گزیند. کاری به شاعرانگی‌های شاهنامه هم که نداشته باشیم (و البته تازگی‌های روایی‌اش در داستان‌پردازی)، نهادن پله اول برای سربرآوردن دیگرانی چون حافظ که الحمدلله همه به شاعربودنش معترف هستند، سهم کمی از شعر این دیار و حتی این روزگار نیست.

نکته دیگری که به دلیل رنگ فراگیر حماسه در شاهنامه، کمتر مورد توجه قرار گرفته، موضوع تغزل در شاهنامه است‌ (حداقل اینکه بیشتر، خواص از این زاویه به ماجرا نگریسته‌اند)؛ حال آنکه بی‌تردید در هیچ‌کجای شاهنامه، حکیم توس از کارایی دوستداری غفلت نورزیده و به جدی‌ترین شکل، در آفرینش پرده‌های خوش‌نقش‌اش، «مثنوی‌غزل» سروده است. از «زال و رودابه» که یکی از دلکش‌ترین غزل‌های همه دوران‌هاست که بگذریم، می‌توانیم در بسیاری از داستان‌هایی که شاید خیلی از ایرانیان(!) اسمش را هم نشنیده باشند، از این نکته سراغ بگیریم؛ داستان‌هایی که شاید در تعریف اولیه ما از تغزل نگنجند.

جاه یا مهر؟

شاید یکی از قرینه‌هایی که چربش عشق بر حماسه در دیدگاه فردوسی را نشان می‌دهد داستان «همای چهرزاد» باشد؛ جایی که سالاری سپاه و شاهنشاهی، در برابر عشق مادر به فرزند کم می‌آورد و تسلیم می‌شود:

... همای آمد و تاج بر سر نهاد

یکی راه و آیین دیگر نهاد...

اما وقتی پادشاه، زن باشد و آبستن شود، دیگران در توانایی‌اش به دیده تردید خواهند نگریست:

... چو هنگام زادنش آمد فراز

ز شهر و ز لشکر همی داشت راز

همی تخت شاهی پسند آمدش

جهان‌داشتن سودمند آمدش

نهانی پسر زاد و با کس نگفت

همی داشت آن نیکویی در نهفت...

هما به دلیل ضرورت‌هایی که برای ادامه حکومت خود حس می‌کند، فرزند را پنهان می‌زاید و

... ببستند بس گوهر شاهوار

به بازوی آن کودک شیرخوار

بدان‌گه که شد کودک از خواب، مست

خروشان بشد دایه‌ی چربدست

نهادش به صندوق‌در نرم‌نرم

به چینی پرندش بپوشید گرم

سر صندوق را می‌بندند و پنهانی، آن را به فرات می‌سپارند. گازری، کودک را از آب می‌گیرد و 2دیدبان هما، برای او از سرنوشت صندوق خبر می‌برند.

گازر و همسرش که به‌تازگی کودکی از دست داده بوده‌اند از یافتن کودکی دیگر، بسیار شادمان می‌شوند

... سیم روز داراب کردند نام

کز آب روان یافتندش کنام...

و از ترس اینکه مبادا کسی از سرّشان آگاه شود و کودک و جواهراتی که در صندوق بوده را از آنها بگیرد، شبانه از دیار خود می‌روند. داراب می‌بالد و گردن می‌افرازد:

... به کُشتی شدی با بزرگان به کوی

کسی را نبودی تن و زور اوی...

پس از سال‌ها فرزندخوانده جوان از سرّ گازر و زنش آگاه می‌شود؛ برای مرزبانی پیش رشنواد می‌رود و نام می‌نویسد. سپاه ایران برای جنگ آماده می‌شود و

... بیامد ز کاخ همایون، همای

خود و مرزبانان پاکیزه‌رای

بدان تا سپه پیش او بگذرند

تن و نام و دیوان‌ها بشمرند...

... چو دید آن بر و چهره دلپذیر

ز پستان مادر بپالود شیر...

از بقیه ماجرا می‌گذرم که مادر و فرزند یکدیگر را می‌یابند و داراب به شاهی می‌رسد اما همین بیت پایانی کافی است که یک عشق مادر و فرزندی به تاثیرگذارترین شکل بیان شود و اگر فردوسی «دوستداری» را همه‌چیز نمی‌دانست، نمی‌توانست بزرگی ماجرا را این‌قدر مختصر و مفید در جوشیدن شیر از سینه مادر – آن هم در صف لشکر - نشان دهد.

نکته دیگر اینکه حکیم توس با ترسیم این چهره مهراندوده از هما، شاید می‌خواهد این نکته را نیز یادآور شود که آن‌همه تحمل همای در جدایی از فرزند، تنها به خاطر جاه‌طلبی و خودخواهی نبوده بلکه این مادر ایرانی چنین فداکاری‌ای می‌کند چون وظیفه خود را در نگهبانی از آیین و خاک، مهم‌تر از پرورش تنها یک فرزند تنی می‌داند.

غزل‌حماسه

شاید بخشی از بی‌توجهی ما به نگاه تغزلی فردوسی در این نکته نهفته باشد که حواس‌مان نیست به اینکه فردوسی هیچ‌گاه حماسه را تنها در وجه خشن و قدرت‌طلبانه آن پیش نمی‌برد؛ یک بار وقتی رستم باید از پیروزی بر سهراب سرمست باشد، پای دل را به میان می‌کشد و داغی به جان همه می‌نشاند و بار دیگر در حالی که فریدون از داغ ایرج خسته و فرسوده است، در زاده‌شدن منوچهر، دنیا را رنگی نو می‌زند:

... بدو گفت موبد که ای تاجور

یکی شاد کن دل، به ایرج نگر

جهانبخش را لب پر از خنده شد

تو گفتی مگر ایرجش زنده شد...

و از این دست کشاکش‌های دلکش و جانسوز در شاهنامه کم نیست اگر حوصله و باور سترگی باشد و اگر در تعریف غزل دقیق‌تر باشیم.

و اما عشق

اگرچه مقدمه درازدامن شد، بخش قابل توجهی از متن بود چراکه منزوی به عنوان شاعری که هستی‌شناسی او از بن، چیزی جز عشق نیست، در مواجهه با متنی چون شاهنامه نیز خوانشی جز آنچه پیش از این آمد نداشته است. و البته خواص بهتر می‌دانند که متنی چون شاهنامه دریایی است که هرچه در آن بیشتر فروبروی، مزه شناوربودن را بیشتر خواهی چشید؛ غوری که برای حسین منزوی حدود 15سال پیاپی و به قولی هر شب ادامه داشته است. در چنین حالی آیا می‌توان جز آنچه در غزل‌های منزوی اتفاق افتاده را انتظار داشت؟

اساسا غزل‌های منزوی از چند زاویه - چه در شکل و چه در ماهیت- بی‌نظیرند و وقتی غزل او بیشتر سروری می‌کند که همه این ویژگی‌ها در جان متغزل او که اکسیر اصلی است، درمی‌آمیزند و غزل ناب می‌شوند؛ حتی وقتی که او غزل‌مرثیه می‌نویسد. اینجا جای پرداختن و حتی اشاره به تک‌تک این ویژگی‌ها نیست چراکه مجال آن نیست؛ پس به آنچه به موضوع اصلی نزدیک‌تر است می‌پردازیم. یکی از بارزترین وجوه شعر منزوی که چیزی جز غزل نیست (چه در قالب غزل، چه آزاد و...) نگاه همواره او به اسطوره‌ها و بازخوانی و بازآفرینی مجدد آنهاست و در این بین اسطوره‌های شاهنامه نقش پررنگی را به خود اختصاص داده‌اند. کم نیستند غزل‌هایی که منزوی از میانبر آنها به هر بهانه‌ای به شاهنامه سرک می‌کشد؛ انگار می‌خواهد یادآوری کند که «سرشت» و «سرنوشت» (دو واژه‌ای که او مدام با آنها کلنجار داشت) برای آدمی همان است که بوده و تنها در دوره‌های گوناگون بازآفرینی شده است و خود نیز از همین زاویه به ماجرا می‌نگرد و اصلا شاهنامه را شاهد می‌گیرد تا نهایتا به بیت پایانی برسد:

تقدیر، تقویم خود را تماما به خون می‌کشید

وقتی که رستم تهیگاه سهراب را می‌درید

بی‌شک نمی‌کاست چیزی از ابعاد آن فاجعه

حتا اگر نوشدارو به هنگام خود می‌رسید

دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود و نه در زندگیش

وقتی که رستم در آیینه‌ی چشم، فرزند خود را ندید...

... نقشی از آغاز یک عشق - آمیزه‌ی اشک و خون ناتمام –

یک طرح و پیرنگ از روی و موی مه‌‌آلود گردآفرید

*

سهراب آن‌روز نه بلکه زان پیش‌تر کشته شد

آن‌دم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید

وشاید آن‌شب که در باغ تهمینه تا صبحدم

گل‌های دوشیزگی چید و با او به چربش چمید

آری بسی پیش‌تر از سرشتی که سهراب بود

خون وی از دشنه‌ی سرنوشتش فرومی‌چکید

ورنه چرا پیرمرد آن نشان غم‌انگیز را

در مهر سهراب با خود نمی‌دید و در مهره دید؟

ورنه به جای تنش‌های قهر و تپش‌های زخم

باید که از قلب خود ضربه‌ی آشتی می‌شنید

*

با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش

وقتی که تقدیر، قربانی خویش را برگزید

 

منزوی در هر واژه و هر سطر این غزل به گوشه‌ای از برداشت‌های خود از شاهنامه می‌پردازد و سعی می‌کند در این پرداختن، از تجربه‌های روزمره مردمان روزگار خودش نیز رمزگشایی کند؛ چنان که در مصراع اول با آوردن قید «تماما» تکلیف همه دوران‌ها را مشخص می‌کند تا مخاطبِ دقیق‌تر، از همین‌جا بفهمد که شاعر، حکم خودش را صادر کرده و از این به بعد در پی محاجّه است و البته در این بین، تاسف منزوی از این است که چرا مهر و عشق در این میان کم می‌گذارند تا تقدیر، این‌چنین بتازد و دوستداری رنگ ببازد. این پرسش وقتی  پررنگ‌تر می‌شود که به احتجاجات درون‌متنی شاهنامه شبیه آنچه مثلا در همان داستان همای بدان اشاره کردیم نیز توجه داشته باشیم.

و البته شاعر عاشق‌پیشه ما حسین منزوی نیز اگرچه در وهله اول با هیچ‌کدام از این دلایل، رستم را تبرئه نمی‌کند اما خود خوب می‌داند که آنجا نیز تقدیر، افسار رخش را می‌گیرد و رستم را به دنبال او به خوابگاه تهمینه می‌کشد و باز هم خوب‌تر می‌داند که از همه این باید و شایدها که بگذریم، به عشق برمی‌گردیم که انگار چون تقدیر، گریزی از آن نیست، با این تفاوت که عشق از هر دو سر شیرین است؛ چه وقتی که در باغ دوشیزگی بچمد و چه وقتی که با آلودن دست به خون عزیزی به خاطر عزت ایران فراهم آید.

و نهایتا منزوی با من خواننده و دل خودش این‌گونه کنار می‌آید که اگرچه مصیبت و فاجعه در نجنبیدن مهر رستم نهفته ولی این‌ دست از آستین سرنوشت برآمده که بی‌تردید در سرشت آدمی تنیده است. جالب اینکه در بیت آخر با اشاره به «قوچ بهشتی» منزوی به نوعی قرینگی در داستان‌های ابراهیم و اسماعیل و رستم و سهراب می‌رسد که هرکدام بنا به تقدیر به گونه‌ای رقم می‌خورند.

اما اشاره زیبا و ظریف دیگری نیز در یکی از بیت‌های این غزل نهفته است؛ عشق سهراب به گردآفرید که اگرچه جایی به آن صراحتا اشاره نشده ولی بوی آن از بین بیت‌های شاهنامه می‌تراود و منزوی به این می‌اندیشد که اگر سهراب کشته نمی‌شد، چه پرده رنگین دیگری از عشق پیش چشم‌ها گشوده بود!

پرده‌های دیگر

از این غزل که بگذریم، منزوی حتی آنجا که از روزگار خود و البته هم‌روزگاران خود گلایه دارد، نیز از همین زاویه نگاه می‌کند:

ما می‌توانستیم زیباتر بمانیم

ما می‌توانستیم عاشق‌تر بخوانیم

ما می‌توانستیم بی‌شک... روزی... اما

امروز هم آیا دوباره می‌توانیم؟

همین‌جاست که نگاه منزوی بیش از آنکه به «ما»یی باشد که «من» و «تو» است، به یک «من» و «تو» سرشتی است و حالا به این می‌اندیشد که این سرشت مشترک آیا به سرنوشتی مشترک نیز خواهد انجامید یا نه و چرا نه!؟ و همین‌جاست که یک بار دیگر تجربه‌های سرشتین خود را مرور می‌کند:

... با هفت‌خوان این توبه‌تویی نیست، شاید

ما گمشده در وادی هفتادخوانیم! ...

و بعد، در همین بازخوانی به نتیجه‌ای می‌رسد که چندان برای «من» و «تو» امروزی خوشایند نیست:

...یک دست آوازی ندارد نازنینم!

ما خامشان، این دست‌های بی‌دهانیم

افسانه‌ها میدان عشاق بزرگ‌اند

ما عاشقان کوچک بی‌داستانیم

و همین‌جاست که باز می‌توان هم‌نوایی منزوی با فردوسی را رد زد. خوب یادم هست که جایی این غزل را خواندم و کسی درباره همین بیت پایانی گفت: «اسطوره‌ها به جای افسانه‌ها خوش‌تر می‌نشست». من هم نسبت بزرگی را با «اسطوره» و «میدان» فراهم‌تر یافتم؛ به جای «عشاق» هم می‌توانست کلمه‌ای متناسب با اسطوره بنشیند! اما آن «من» هنوز نمی‌دانست که «ای عشق همه بهانه از توست» و حالا که به بازخوانی شاهنامه می‌نشیند و در اوج حماسه نیز تغزل را بهانه اصلی می‌یابد، دیگر شک نمی‌کند که حسین منزوی نیز قطعا به «اسطوره» فکر کرده و آن را پس زده است تا جای «عشق» تنگ نشود. و باز هم به این نتیجه می‌رسیم که منزوی نیز با نگاهی از قبیل آنچه در فصل آغازین این مطلب گفته شد به شاهنامه می‌نگریسته است؛ ضمن اینکه این نکته نیز در کلمات منزوی هست که باید آن‌فدر بلند پرید که بتوان حتی به عرصه‌های دوردست افسانه نیز قدم نهاد.         

شاید وقتی دیگر

منزوی در بیش از 30 شعر خود صراحتا از شخصیت‌های شاهنامه سراغ گرفته است و در بیشتر مواقع نیز آنها را در عرض مردمان روزگار خویش قرار داده تا سنجه‌ای قابل اعتماد در  داوری داشته باشد. در این بین او بیش از همه از «سیاوش» سراغ می‌گیرد؛ حتی با دیدن خورشید:

تشت زری است خورشید، گلگون، لبالب از خون

تیغ که باز کرده‌ست خون از رگ سیاووش؟

یا حتی وقتی می‌خواهد خودش را در پرهیز قیاس کند:

من سیاوش نیستم در پاکی و او نیز

همچنان سودابه بی‌پرهیز می‌آید

*

تا نگذری از خویش چو زآتش که سیاوش

با عالمی از آب هم آلوده‌ای ای دل

یا وقتی به اسطوره‌های ملی- دینی می‌پردازد و از خون خدا می‌گوید که

جاری شده از کرببلا آمده وانگاه

آمیخته با خون سیاووش در ایران

و حتی درگیری او با این نام آن‌قدر زیاد است که از امکانات لفظی آن نیز در کنار همه معناها بهره می‌جوید:

نوبت

      با چشم‌های توست

     - جفتی سیاوشان کمان‌دار -

اما او از رستم با عناوین مختلف و در جای‌های گوناگون یاد می‌کند و نگاهی همه‌جانبه به او دارد؛ همان‌گونه که خود فردوسی نیز تنها او را در هر گریوه‌ای می‌آزماید. منزوی همان‌طور که از رستم انتظار پهلوانی و نجات‌بخش‌بودن دارد، تنهایی‌ها و دلتنگی‌هایش را نیز از یاد نمی‌برد و هر بار نیز یادآور می‌شود که حتی او هم که کلید آزادی و رهایی است، خود گرفتار کینه و تنگ‌نظری کاووس است و بر او دریغ می‌خورد:

هزار رستم و سهراب مرده‌اند و هنوز

دریغ می‌کند از نوشدارویی کاووس

و دریغ می‌خورد که شاید حالا دیگر اگر رستمی هم باشد، در یکی از همان پرده‌های اول در چاه نابرادری بیفتد:

بفکن پر سیمرغ در آتش که رخش این‌بار

بی‌صاحب از هنگامه اسفندیار آمد

عریان و بی‌زین و لگام اما به دندانش

یک لخته از پیراهن خونین یار آمد

دیگر کدامین آشنا از پشت خنجر زد؟

دیگر کدامین دوست با دشمن کنار آمد؟

و گاه نیز بر همه رستم‌هایی دریغ می‌خورد که انگار در زمانه از هرسو دوره شده‌اند:

رودابه من رودگری کن که فتادند

در چاه شغادان زمان، تهمتنانت

و البته منزوی اینجا نیز از درهم‌آمیختن درخشندگی‌های ستاره‌های ذهنش غفلت نمی‌کند و وقتی کار به افسوس می‌کشد، تاثیر ماجرا دوچندان می‌شود:

چاه دیگر نه همان محرم اسرار علی‌ست

چاه مرگی‌ست که پنهان به ره تهمتن است

گاهی نیز به سراغ بیژن می‌رود؛ خصوصا آنجا که صحبت از اسارت و دوستداری در بین باشد:

این آسمان بی تو گویی سنگی است بر خانه امروز

سنگی که راه نفس را بر چاه بیژن گرفته‌ست

یا

می‌پوسم از حسرت درون خانه‌ای که

دلتنگی و ظلمت به چاه بیژن آموخت

و گاهی سختی عاشقی را با ترکیبی از این شخصیت‌ها نشان می‌دهد:

بر سر چاهش ای پری تهمتن ار نیاوری

سنگ دگر چه افکنی بر سر بیژن؟ این مکن

یا

رسد تا رستمی از ره، منیژه‌وار روی که

امید زیستن در قعر چاهم می‌شود امشب؟

دیگر شخصیت‌های شاهنامه را نیز می‌توان دراثار منزوی سراغ گرفت ولی چیزی که نهایتا از بررسی نگاه منزوی به این شخصیت‌ها به دست می‌آید این است که منزوی اگرچه بسیاری اوقات از معبر حماسه وارد متن می‌شود ولی همواره چون فردوسی با سنجه دوستداری داوری می‌کند و از یاد نبریم که منزوی یکی از شاعران معاصری است که با وطنش، کم نرد عشق نباخته و تنها کافی است به همین بیت او نگاهی دوباره بیندازیم تا همسویی‌هایش با فردوسی را نیز بیشتر دریابیم:

ایرانم ای معشوق ناب! ای ناب نایاب

وی عاشقانت بی‌شمار بی‌شماران

آنچه بدان اشاره شد، نه تمامی حماسه‌غزل‌های فردوسی بود و نه همه غزل‌حماسه‌های منزوی؛ شاید وقتی دیگر باشد و مجالی فراخ‌تر که بتوان بیشتر به این تاثیر وتاثر پرداخت.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 19:28 توسط سیدمحمدآتشی |

رباعی ها

میسوزم ازتب و دهانم تلخ است

حالم خوش نیست آسمانم تلخ است

ازکوزه همان برون تراودکه دراوست

دلگیرمشواگرزبانم تلخ است

*

من ازشب وازبی توشدن میترسم

ازبی تو شدن ازشب من میترسم

ازاینکه به دریا نرسم ازاینکه_

درخویش بگندم چولجن میترسم

*

چیزی ازمن نمانده جزخاکستر

بربادبده هرآنچه دارم یکسر

چشمانت رامگیرازمن اما

من ازشب میترسم ازشب می تر...

*

دورازتوزمین و آسمان سرگردان

پیراهن من گورواتاقم زندان

تاصبح توراگریستم تا خود صبح -

باران باران هی باران هی باران

------------------------------------------------

آثار/ مجموعه ی چاپ شده چشمان تو شناسنامه ی من است 1380پشت این غزل مردی است از همیشه عاشقتر1388

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 12:0 توسط سیدمحمدآتشی |

 

شاعرانی چون بدرشاکرالسیاب-نازک الملائکه-عبدالوهاب البیاتی وبلند الحیدری،با پایان یافتن جنگ جهانی دوم شکل جدیدی ازشعرسرایی رادرعراق پدید آوردند که بعدها به نام شعرنو یا"تفعیلیه" (نیمایی)،شهرت یافت.ریشه این نوآوری درنیمه نخست قرن بیستم نهفته است.کسانی چون معروف الرصافی-صدقی الزهاوی-محسن الکاظمی-الصافی النجفی ومحمد مهدی الجواهری به نوآوری درمضامین شعری وهم روزگارساختن شعربامردم وآلام وآمال آنان دست زده بودند.درواقع شاعران عراقی جریانی ازمثلث نوگرایی شعراعراب راراه انداختند که تابه امروزبهترین وپیشروترین جریان شعری مدرن عرب به شمارمی آید.

از"مظفرالنواب" شاعرعراقی شعرکوتاهی می خوانیم که ازمنظومه"عبدالله تروریست"انتخاب شده است.

 

شب وعبدالله خویشاوندند

 

عرق سردوآتش وغم روزگار

وعبدالله خویشاوندند

بهترین پاروساز

اماقایقی ندارد!

 

عبدالله تورادوست دارم

که به خشم رسیده ای

وبرخویش هم خشم گرفته ای.

 

تفنگ تو

کنفرانس سرانش را

برگزار می کند.

-به تنهایی-

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:43 توسط سیدمحمدآتشی |