![]()
"ادوگاوارامپو"درسال 1894متولدشد.درسال1916ازدانشگاه معروف "واسه دا"درتوکیوفارغ التحصیل شد.چندی به نوشتن مطالب گوناگون پرداخت اماتوفیقی نیافت!درسال1923پس ازخواندن داستان های عجیب واسرازآمیزغربی خودداستان هایی بدین گونه نوشت وبه تنها مجله آن زمان ژاپن که دراین زمینه مطالبی می نوشت تسلیم کرد.این داستان هابلادرنگ چاپ شدوبرای نویسنده اش شهرتی چشم گیرفراهم آورد."ادگاوارامپو"نام خودراازنام "ادگارآلن پو"شاعرمعروف فرانسوی (درپستی به اووشعرهایش می پردازم)گرفته است که درزبان ژاپنی" ادگا-آران پو"تلفظ می شود.رامپوباخلق سی رمان بزرگ وچندین مجموعه داستان کوتاه درزمره ی نویسندگان مدرن ژاپن قرارگرفته است.بخش ابتدایی داستان زیبای پرتگاه اثراین نویسنده ی ژاپنی رادراینجابرای شما می آورم باترجمه ی زیبای "همایون نوراحمر":
...فصل بهاراست .بربالای صخره یی به فاصله تقریبا یک مایل از"اسپا "دونفرروی سنگی نشسته اند.درزیزپایشان دره یی است که آب ازآن می گذزدوصدای ضعیف رودخانه به گوش می رسد.مردبه نیمه بیست سالگی رسیده است ودخترکمی مسن تراست هردو کیمونوی بیرون ازخانه پوشیده اند.
دختر-عجیبه که مادرتمام این مدت،ازاون حوادثی که دائما ذهنمونو به خودش مشغول کرده ،صحبت نکرده ایم.بعضی اوقات فکرمی کنم اگه حرف نزنم خفه می شم.حالا که امروزوقت زیادی داریم بیا یه کمی درباره گذشته حرف بزنیم.ناراحت نمیشی عزیزم؟
مرد-معلومه که نمیشم عزیزم.توشروع کن ومنم گاه گاهی نظرخودموبه ش اضافه می کنم.
دختر-خیلی خب...ازاین جاشروع می کنیم .اون شب من تورختخواب کنارسایتو خوابیده بودم .مثل همیشه گریه می کرد.صورتشوبه صورت من فشارمی دادواشک هایش می رفت تودهنم.
مرد-خوبه،دیگه لزومی نداره این طورصریح حرف بزنی !نمی خوام شرح زندگی خصوصیتوباشوهراولت بشنوم.
دختر-ولی قسمت مهم داستان همین جاس.واسه این که برای اولین بارازنقشه هاش سردرآورده بودم...خیلی خب به خاطرتو ازجزئیات صرف نظر می کنم ...هنوزشوری اشک هاشوتودهنم حس نکرده بودم که یه دفعه به خودم گفتم بایدموضوع عجیبی پیش اومده باشه.... 
ازلای انگشتان باریک وبلندش شعرمی ریخت.عطرخوش هفده سالگی رامی شدازکلماتش گرفت .
شعرکه می خواندبوی خوش مریم درآمیخته بانم برگ های سنجد توی سالن پراکنده می شد.
یکبارایستادوچنددقیقه ای نگاهش کرد،انگارداشت عمارت باشکوه وقدیمی رامی نگریست!
ناگاه شاعرگفت:باغچه های گل –اطلسی ویاس،درختان اناروانجیر،آویزه های بلند بیدهای مجنون آورده ام برایتان!
ـآه...بخوان...بخوان!
ورفت روی خاک نم دارهشتی نشست.
***
از کودکی مخم مانده که تاب دارد و دلم که تاب نمی آورد.
سرسره ها بی تقصیرترند
کفش هایم به ریگ عادت ندارد ......سنگ نزن !
بچگی ام از دهان همین موریانه بيرون زد تا جائي كه بيرون زد.
سیاه نه ... سپيد ؟ .... نه ... خاكستريم كن!
از تو بر می گردم که گشته باشم ...بچرخ !...
هر دایره ای که زمین نمی شود عزیز خودت بچرخ!
گردنم از اين استخوان گرفته تا مو نمی زند
نمی آید /می آید/ آید ....اصلاً چی عایدت می شود ؟ها ؟
درجدال جدول خیابان پای قلم شده ام حل شدنی است
بزرگ شدم که بدم بيايد از همـ/سایه ها
جانماز از همین آب بزند بیرون
کفر نگويم کفاره مي دهم ـــــــ به جهنم!
شعرازلیلاحکمت نیا

چون شمس به مولانارسیداودرکتابخانه ی خودنشسته بود.شمس اشاره به کتابهاکردوگفت:این چیست؟مولاناگفت:تواین ندانی.وکسی می خواستم ازجنس خودکه اوراقبله سازم/
هنوزسخن مولانا تمام نشده بودکه آتش درکتابخانه افتاد.مولاناپرسیداین چیست؟شمس گفت:تونیزاین ندانی وبرخاست ورفت.آنگاه مولاناشیداوغزل خوان سردرپی اونهاداماهرگزدیگربه اونرسید.(روایت صاحب الکواکب المضیئه)
*
مولانادرکنارحوض باکتابی چندنشسته بودکه شمس دررسیدوپرسیداین چیست ؟مولاناپاسخ داد:این راقیل وقال گویند،ترابااین چه کار؟شمس دست کردوکتابهارادرآب انداخت.مولانابرآشفت که این کتابهای نفیس راچراضایع کردی که دیگربه دست نمی آید.شمس دست درآب بردوکتابهارایکایک بیرون کشیدومولانادیدکه آب درآنهاهیچ اثرنکرده بودوشگفت زده پرسیدکه این چه سراست؟شمس گفت:این ذوق وحال است،تراازاین چه خبر؟(روایت جامی درنفحات الانس)
*
مولانا سواربراسترازراه می گذشت،ناگهان شمس برجست وعنان استراوراگرفت وگفت:"غرض ازمجاهدت وریاضت وتکرارودانستن علم چیست؟"مولاناگفت:"روش سنت وآداب شریعت."شمس گفت:"اینهاهمه ازروی ظاهراست."مولاناگفت:"ورای آن چیست؟"شمس گفت:"علم آن است که به معلوم رسی"وازدیوان سنایی این بیت خواند:علم کزتوتورابستاند/جهل ازآن علم به بودبسیار.مولانا ازاین سخن متحیرشدوپیش آن بزرگ افتادوازتکراردرس وافاده بازماند.(روایت دولتشاه)
مغناطیس فسونکارشمس
روایت ابن بطوطه جهانگردمسلمان که در723ق یعنی کمابیش شصت سال پس ازوفات مولانا وبیست سال پس ازوفات فرزنداوسلطان ولدبه قونیه رفته وتربت اورازیارت کرده است،حاکیست که ابن بطوطه درآن هنگام نه فارسی درست می دانسته ونه ترکی واین حکایت راتاآنجاکه ازتوضیحات اخیهایعنی جاهلهای بازاری قونیه دستگیرش شده درسفرنامه خودآورده است:
"می گویند مولانا درآغازکارمردی فقیه ومدرس بود.طلاب قونیه درمجلس درس اوحاضرمی شدندوبه کسب علم ودانش می پرداختند.یک روزمردی حلوائی که طبقی حلوابرسرداشت واردمدرسه شد،اوحلوارابه قطعات بریده بودوهرقطعه رابه یک فلس می فروخت.شیخ گفت طبق پیش آر،حلوائی پاره ای ازحلوا برداشت وبه شیخ داد،شیخ آن راگرفت وخورد.حلوائی ازمدرسه بیرون رفت وکسی دیگراوراندید.شیخ نیزمجلس درس راترک گفت وبه دنبال اوبیرون رفت.طلاب هرچه منتظرشدندخبری ازمراجعت اونیافتندوهرچه جستندبه جایگاه شیخ پی نبردند.پس ازچندسال مولانا مراجعت کردلیکن این باروی آن مردفقیه نخستین نبود.جزبه اشعارفارسی مبهم ونامفهوم زبان نمی گشاد.طلاب به دنبال وی راه می رفتندواشعاراورامی نوشتند.این اشعاردرمجموعه ای گردآمده که"مثنوی"نامیده می شود.مردم این نواحی مثنوی راحرمت فراوان می نهندوآن رابه عنوان سخنان مولانا تدریس می کنندوشب های جمعه درخانقاهامی خوانند."

شب دوشنبه 28خرداد1335
امشب فکرمی کردم بااین گذران کثیفی که من داشته ام،بزرگی که فقیروذلیل می شود،حقیقتاتحسراست.فکرمی کردم برای حسین مفتاح چیزی بنویسم که وصیت نامه من باشد،به این نحوکه بعدازمن هیچ کس حق دست زدن به آثارمراندارد،بجزدکترمحمدمعین اگرچه اومخالف ذوق من باشد.دکترمحمدمعین حق دارددرآثارمن کنجکاوی کند.درضمن دکترابوالقاسم جنتی عطائی وآل احمدبااوباشند.ولی هیچ یک ازکسانی که به پیروی ازمن شعرصادرفرمودنده اند،درکارنباشند.دکترمحمدمعین،مثل صحیح علم ودانش است.کاغذپاره های مرابازکنید،دکترمحمدمعین که هنوزاوراندیده ام،مثل کسی است که اورادیده ام.اگرشرعا می توانم قیم برای ولدخودداشته باشم،دکترمحمدمعین قیم است ولواین که اوشعرمرادوست نداشته باشد.اما مادرزمانی هستیم که ممکن است همه ی اشخاص نامبرده ازهم بدشان بیایدوچقدربیچاره است انسان!
-------
نکته ظریف درپیش بینی نیما،درسطرآخروصیت نامه اش به حقیقتی اشاره می کندکه بعدهابه حقیقت می پیوندد.هیچ یک ازآن سه نفربه دلایل مختلف نمی تواننداین امرمهم رابه دوش کشندتااین که"سیروس طاهباز"چنین مسئولیتی رامی پذیرد.
نیما بعدازاتمام دوره ی دبستان" حاج حسن رشدیه "درتهران درمدرسه ی" سن لوئی "برای آموختن زبان فرانسه ثبت نام کرد.ازسال 1300ش که نام خودرااز"علی اسفندیاری" به« نیمایوشیج »تغییر داد،آثارش به طوروسیعی (طی سالهای دهه ی سی )تمام مجلات رابه خوداختصاص داد وپیروانی یافت که به رشدحرکت اوکمک کردند.شاگردان زیادی ازجمله اخوان ثالث ،احمدشاملوو...بااوآغازکردندونتیجه ی حرکت نیماشاعران بزرگی چون این دووسهراب سپهری،فروغ فرخزادودیگران شدندکه هریک به سبک خاص خودراابداع کردندوحرکت نیماراوسیعتروشعرایران رامتحول ترکردند."جلال آل احمد"ازدوستان نزدیک وهمسایه ی نیما (درکوچه ی فردوسی تجریش) درباره اش گفته است:"نیمامردی میهن پرست،راستگو،متدین،امین،عفیف وخجول است."نیمادرباره ی حرکت خودمی گوید:"ماهیت اصلی شعرنیرویی است که مارادرابرازاندیشه های خودقدرت می دهد.احساسات وعواطف مربوط به طرز زندگی هستندکه کم وبیش باشعروشاعربعدهاهمپامی شوند.شعرآزادرابایدمثل کلام طبیعی قرائت کرد،شعرآزادبه کارهمپاشدن باآهنگهای موجودمانمی خورد،شعرآزادبه منظوررفع احتیاجات درزندگانی اجتماعی امروزاست."
1)غروب پنج شنبه
بالکن،سینی چای
من وتو
خنده ای زیرلب
نه سرداردونه ته
"دوستت دارم"
2)عید:تقویم
تولدم:ساعت مچی
خانه ام که عوض شد
ساعت شماطه دار
نمی فهمم ابهام هدیه هایت را
یعنی می خواهی بگویی:
ثانیه هادرگذرند
وقت برای به هم رسیدن کم است؟؟
3)به کودکی برمی گردم
بزرگ شده ام
دیگربرسربستنی موهای خواهرم راچنگ نمی کشم
عروسک هایم رابه گردش نمی برم
دلتنگ بچگی
لطفا معمای ذهنم راحل کنید
چرابزرگ شده ام؟؟
4)نفس های گرمت راروی شیشه می ریزی
رقص انگشتان سردت
"دوستت دارم"
لبخندهمیشگی پشت پنجره مقابلت نیست!
دیوار ها را طوری که از خانه بیرون نزنم
صبح از شمارش خط های روی دیوار به شب ...کشیدن خط های روی دیوار ؟
روزها بلند شد تا بیداری نقطه هایی که کور شد...ببین !
ما راهی ِ راهی شدیم که این جاده از اول هم برای نسخه ام پیچید !
تاریخ در شیشه ی آبلیموی خانه فاسد شد
قبل از اینکه برای این اتفاق بزنی به تخته و بگوید :برپا
از راه رفتن هایم چند ریگ ضمیمه داشت این کفش
از راه نرفتن هایم به خیابانی می رسی که ایستادگی ام را شعار می دهد
نکند از چرخه بیرون زده ام و خاک نمی شود این جنازه ؟
نگاه کن !
ساچمه مردمک قشنگی است ...اسفند دود کن
تا بهمن های دیگری در راه بماند
می دانم
می دانم این برف ها یک روز گلوله می شوند .
.
.
.
حالا این نقشه ای که کشیدی مرا هم گم کرده
و رفتنت پونیز را از نامم برنداشت ... تا به دیوار بزند عکس این روز را
سر جنگ گلوگیر مادرم می شد تا جنازه ای در گلویم باد کند
هوای تو را رگی داشت که به گردنم نزدیک تر ....جز تو چه کسی را دارم ؟
ما چیزی برای گم کردن نداشتیم ....گم می شدیم !
«این برزگداشت برای تفریق تاریخ از جغرافیاست....یادم فراموش !»
سر چهار راه های شهر ستاره، راهنما شود ...نشد
دیدی ؟
شهر را با کدام تصویری که ساختی ،ساختند ؟
تمبرها را از عکس تو پر کردند گوشه گوشه ی پست
و استخوان های تو گلوگیر زمینی بی پلاک شد .
از آن روز پیراهن های بدون یقه عصبی ترم می کند
جنازه یعنی کالایی که در هیچ دادگاهی وارد نیست ....وارد نیست !
و دنیا را مزرعه ای ساخته اند که آدم ها به عمل نیامده اند !
مادر در دهان همسایه ها چشم گذاشت
ما قایم می شدیم تا آژیرها دیوار را کوتاه کنند
باختیم ...حتی قافیه ای از تو را در همین محضر
و میز عادلانه تقسیم شد تا پایه ی خودت بمانی..بمان !
به ابروهایت بگو پیوسته سوالی نکنند که جواب است ....
جنگ عادلانه نبود؟

1)با دمیدن تودرنی:
نی:سراپاآواز
بادمیدن نی درتو:
تو:هزاردفترشکسته
من:درخط زندگی ات،معلی
2)ثابت می کنم
هیچ فرقی نیست
بین ساعت هنرجوباکفش های تو
کفش های توبامترو
ومتروباامانیان
که سی ام هرماه
مثل اجاره اش
ازراه می رسد
اینهاهمگی
توراازمن دورمی کنند!
3)کفش هایم تولیدکویراست
فاز"2"راپیاده می رفتم
"آزادی"برای پرنده ماندن کافی نیست!
درپای تخت بال هایم گیرمی کند
سقف های شیروانی شمال
بازهم من وتورا
صدامی زنند!
4)زنگ املا
زیرغلط های من
خط کشیدی
زنگ جبهه
دور"من های"غلط!