حقایق درپس اشکال قراردارندیعنی درپس نشانه ها.هرپدیده ای نشانه ی حقیقتی است وتنها وظیفه اش آنست که آن حقیقت رابنمایاند.تنهاگناه اوآنکه خودرابرترشمارد.مابرای نمایاندن زندگی می کنیم.قوانین اخلاقی وزیباشناسی یکسانند.هراثری که خودراننمایاند بیهوده وازهمین نظربداست.هرانسانی که نمودی نکند بیهوده وبداست.(اگرکمی قدبرافرازیم می بینیم که همه چیزنمود می کندامابایدبعدآن راشناخت).هرنماینده ی اندیشه تمایلی داردکه خودرابراندیشه ای که می نمایاندترجیح دهد.خودراترجیح دادن خطا اینجاست.هنرمند،یادانشمندنبایدخودرابرحقیقتی که می خواهدبیان کندترجیح دهد،اصل اخلاقی برای اوهمین است وبس؛نه کلمه ونه جمله رابراندیشه ای که بایدبیان کندبرترشمارد:من تقریبا می توانم گفت که اصل زیباشناسی هنری یعنی همین.امامن ادعاندارم که این نظریه تازه باشد.آئین های وارستگی چیزدیگری نمی آموزند.مساله اخلاق برای هنرمنداین نیست که اندیشه ای که بیان می کندبرای گروهی بسیارکمابیش اخلاقی وسودمندباشد،نکته اینست که آنراخوب بنمایاند.زیراهرچیزی حتا شوم ترین اموربایدنشان داده شود:"بدابحال کسی که رسوائی ببارآورد"اما"بایدکه رسوائی ببارآید"هنرمندوانسان واقعاانسان که برای هدفی زیست می کندبایستی ازپیش خودراقربانی کرده باشد.سراسرزندگی اوراهیست بسوی این هدف.واکنون چه چیزرابنمایانیم؟-این نکته راباسکوت می توان آموخت.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:42 توسط سیدمحمدآتشی
|
چون معشوقه ی نرگس زیبا مرد،نرگس تنهادربیشه هابه گریستن پرداخت.پرندگان به دلداری اوبرخاستندامانرگس همچنان می گریست واشک ازدیدگان فرومی ریخت.
درختان به اودلداری می دادندامانرگس همچنان می گریست واشک ازدیدگان فرومی ریخت.
چارپایان بااو همدردی کردندامانرگس همچنان می گریست واشک ازدیدگان فرومی ریخت تادربرابرش برکه ی بزرگی پدیدآمدکه پرندگان درآن شنامی کردندوسایه های درختان درآن چهره می نمودندوچارپایان ازآن آب می نوشیدند.
امانرگس زیبا کی ازگریستن بازماند؟
هنگامی که به برکه نگاه کردوعکس چهره ی خودرادرآن دیدوپی بردکه زیباست!
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:42 توسط سیدمحمدآتشی
|
هنگامی که نرگس مرد،گتهای صحرایی به ماتم نشستندوازجویبارآب طلب کردندتادرمرگ اوبگریند.
جویباربه پاسخ گفت:
-اگرهمه ی قطره های من هم به اشک بدل شوندبازبرای اینکه خودبرمرگ نرگس بگریم بس نیست:من اورادوست می داشتم.
گل های صحرایی گفتند:
-چگونه ممکن بودنرگس رادوست نداشته باشی؟نرگس زیبابود.
جویبارپرسید:-آیانرگس زیبابود.
گلهاگفتند:
-چه کسی بهترازتومی دانست؟اوهرروزبسوی توخم می شدوزیبایی خودرادرائینه ی آبهای تومی دید.
جویبارپاسخ داد:
-اگرمن نرگس رادوست می داشتم ازآنروزبودکه چون بسوی من خم می شدجلوه ی قطره های خودرادرچشمان اومی دیدم.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:40 توسط سیدمحمدآتشی
|